گنجشک امد، گفت نامه ای بنویس برایش، تو اما نیامدی…
به سوی من اگر میآیی، اهسته نیا، بی قرار آی که من ایستاده بسی در حرکتم… بیا تا تو را درست کنیم، مرا درست کنیم، هرچه نیست را طلب کنیم… دقیقه ای زود تر بیا تا ثانیه ها پاسوز این فراق نشوند… ثانیه ای زود تر بیا تا سیگارهایم جانسوز این زمان نشوند…
بیا تا هم را در اغوش کشیم نه غم را، بیا تا دگر بار خورشیدْ سوزان بتابد، پرندهْ سوزناک بخواند و درخت ها سرمست، در رقص باد شوند…
بیا تا ساقی مست کند، بریزد و پیمانه را مدهوش کند… بیا تا شراب مست لبانت شود، و اینه مست چشمانت…بیا و بار دگر مرا ببین، چه مظلومانه بی کس و چه ناشیانه مظلومم… بیا تا به هم فرار کنیم، در هم خانه جدید را قرار کنیم…
بیا و کفش هایم را بپوش، پیرهن پاره ام را ببین، بیا تا ز عاشقان پیر تر نشدم… بیا که قلمم میگرید، کاغدم زخمی است و روایت بی راوی شده… بیا تا بار دگر برایت بنویسم، از تو بخوانم و از تو برای خود… بیا تا شعر فروغ را از بر کنیم…
نیامدی، دیدی قافیه تمام شد؟ دیدی دگر نامه اهنگین نیست، دیدی؟ دیدی سیگار را، ندیدی معشوق نسخ را… ندیدی که به هر سو دویدم تو را رسیدم، در جان هر کلمه تو را دمیدم، شاد دیدم تو را شادی گزیدم و درد دیدی، رگ شادی بریدم…
صبر کردم تو را، پیر کردی مرا… تو را جان سوز شدم، مرا جان کاه شدی… بیا تا تصویرت از تصویر خیالم پاک نشده، بیا تا بوی تنت از پیرهنم در سفری دور نشده… بیا تا گلدانم از خشک، خشک تر نشده، بیا تا بهارم قهر از هر سال نشده…
نبین مرا، نگاه کن مرا… بیا که کلماتم دگر تاب التماس ندارند، بیا که رگ هایم دگر خواست زندگی ندارند… بیا، گویا گنجشک از بام پرید، ما را در فکر تو کرد و جان از جان جهید…
راوی-
با تشکر از گنجشک بابت چالش
