
کافهی خیابان گوته
حمیدرضا شاهآبادی
رمان *کافهی خیابان گوته* با این جمله شروع میشود:
«خانوادههای خوشبخت کمابیش شبیه یکدیگرند، اما هر خانوادهی نگونبخت به نوعی نگونبخت است. در واقع نگونبختی یک شکل ندارد.»
شروعش طوری است که میتواند هر خوانندهای را به سمت خود بکشد. این رمان آنقدر تلخ و غمگین است که امکان ندارد اشکی از آسمان چشمها نچشد و بغضی نترکد؛ مخصوصاً اگر مخاطب، خودش به نوعی آن نگونبختی را تجربه کرده باشد.
دلم برای کیانوش سوخت؛ دلم برای کیانوشها و غم و رنجشان میسوزد. دلم برای مادرِ کیانوش، آذر و شهریار هم سوخت. آنها هم به نوع دیگری نگونبخت بودند.
نوع روایت *کافهی خیابان گوته* را دوست داشتم. مکان رمان از آلمان شروع میشود. داستان دربارهی تحقیقات نویسندهای است که برای نوشیدن یک فنجان قهوه وارد کافهای میشود که دکور آن یادآور تاریخ ایران است و صاحب کافه هم ایرانیای است که در دل خود رازهایی از همین تاریخ دارد. وقتی صاحب کافه برای مرد نویسنده قهوه میآورد و متوجه میشود که او نویسنده است، خوشحال میشود که میتواند رازهایش را برای او بیرون بریزد؛ چون معتقد است نویسندهها گوش شنوای خوبی دارند. او باور دارد که نویسندهها همانطور که همهچیز را با جزئیات خوب میبینند، خوب هم میشنوند و او احتیاج به یک گوش شنوا دارد تا از نگونبختیاش بگوید.
مردِ صاحب کافه همان کیانوش است که از قصهاش برای مرد نویسنده میگوید و میگوید و میگوید و در آخر، قصهای تلخ رقم میزند.
این رمان هم اطلاعات تاریخی خوبی میدهد و هم یک عشق مثلثی را نشان میدهد.
پیشنهاد میکنم از این نویسنده، رمان *لالایی دختر مرده* را هم بخوانید. در دل آن رمان هم اتفاقات تاریخی تلخی نهفته است.
چند تکه از متن کتاب:
«تو برای آذر با همه فرق داشتی. میدانی کی فهمیدم آذر واقعاً تو را دوست دارد؟
همان روزهایی که تنهایی رفته بودی بهرامکوه و من و آذر و شهریار توی خانه مانده بودیم، یادت هست؟ آن روزها که تو نبودی، آذر انگار چیزی را گم کرده بود؛ کلافه بود.
اوایل بیشتر توی اتاق خودش میماند و بیرون نمیآمد. من فکر میکردم دارد روی نقشهی ترور شاه کار میکند، اما بعد اوضاع فرق کرد. آذر دقیقهبهدقیقه از اتاقش بیرون میآمد و سر من و شهریار غر میزد. انگار یک جای وجودش لنگ شده بود. همینطور دور خودش میچرخید و از ما ایراد میگرفت. میدانی که او دختر احساساتیای نبود، اما آن روزها با روزهای دیگرش فرق داشت؛ احساساتی شده بود. کافی بود یک تلنگر به او بزنی تا بزند زیر گریه!»
---
«صدای رسیدن یک قطار از دور میآمد. یک نفس عمیق کشیدم. صورت آذر جلوی چشمهایم آمد؛ تکان خوردن لبها و پلکها و رشتهمویی که روی پیشانیاش افتاده بود را دوباره دیدم. باز نفس عمیق کشیدم. صدای قطار نزدیکتر میشد. آشوبِ دلم تمام شده بود. آرام میشدم. بهجای دلآشوبهی صبح، انگار حالا یک چیز نرم و خنک چسبیده بود پشت سینهام؛ یک چیزی که قبلاً نبود و حالا آمده بود، مثل مادری که حامله شده باشد و موجودی جدید را در درون خودش احساس کند. قطار از پشت حیاطمان میگذشت و زمین زیر پایم میلرزید.»
---
«آذر گفت:
دیشب یه متن عرفانی میخوندم؛ توش چیز جالبی نوشته بود.
نوشته بود: “آدما مثل دونههای اسپند میمونن؛ میان روی آتیشدون دنیا و قراره که یه بار بترکن و جیغ بزنن و برن. فقط همین!”
من گفتم: “فقط یه جیغ؟”
گفت: “آره، فقط یه جیغ!”
گفتم: “ولی من خیلی بیشتر از اینا از خودم توقع دارم.”
آذر گفت: “فقط یه جیغ، یه جیغ برای همهی عمر کافیه.”
شهریار گفت: “جالبه، هر کس به دنیا میاد یه جیغ میکشه و میره.”
آذر گفت: “همه نه. نگاه نکردی تو آتیشدون اسپند وقتی که خاموش میشه، فقط بعضی از دونهها ترکیدن؟ خیلیها نترکیده و جیغ نکشیده، خاکستر شدن!”»
---
«راه افتادم از کلاس بروم بیرون، اما همان لحظه چشمم به جملهای افتاد که نفهمیدم کی استاد روی تخته نوشته بود:
“آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند!”
با دیدن آن جمله، دلم آشوب شد. یک چیزی از ته وجودم بالا آمد و داغم کرد. تمام بدنم گر گرفت.»
-میدونستید که گردش زمین صدا داره؟
+گفتم: گردش زمین؟
-گقت: آره همین که زمین دور خودش و خورشید میچرخه صدا داره میدونستید؟
+ گفتم: بله، بله، میدونم.
- گفت: میدونستید که صداش خیلی زیاده؟
+ گفتم: آره
- گفت: میدونستید که این صدا رو مردم چون بهش عادت کردند نمیشنوند؟
نویسنده: الهام کریمی
(کپی با ذکر منبع)

«من فایل صوتی این رمان را از «طاقچه» تهیه کردم. حس و حال و فضای کار با گویندگیِ محمد شعبانپور را بسیار دوست داشتم. همچنین موسیقیای که برای این فایل صوتی انتخاب شده بود، کاملاً با احساسات و فضای رمان هماهنگ بود و مخاطب را عمیقاً درگیر میکرد.»