ویرگول
ورودثبت نام
الهام کریمی
الهام کریمیداستان‌نویس، کارشناسی روان‌شناسی، علاقه‌مند به دنیای ادبیات، هنر و سینما آدرس کانالم در تلگرام: https://t.me/gorg_o_mish_elham
الهام کریمی
الهام کریمی
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

روزی که کودک بودیم...

چشم‌هایم را می‌بندم و در خیال خود، دخترک کوچکی را تصور می‌کنم که در کوچه پس‌کوچه‌ها زیر باران می‌دود. گاه دست‌هایش را از هم باز می‌کند و سرش را بالا می‌گیرد تا خنکای باران را روی پوست صورتش بهتر حس کند.

گاهی لی‌لی‌کنان شعر می‌خواند، بلند می‌خواند:

«بارون میاد جرجر، رو پشت‌بوم هاجر، هاجر عروسی داره، تاج خروسی داره.»

آن‌قدر می‌خواند تا صدای باران قطع شود؛ آن‌قدر که دیگر آب از لباسش نچکد. همان‌طور که می‌خواند، نگاهش به چند خانه آن‌طرف‌تر می‌افتد؛ به خانه‌ی دختری به نام هاجر، و امید دارد که از پشت‌بامش صدای عروسی بشنود. بعد از باران، دختر کوچک آسمانی را می‌بیند که آفتابش به همه‌ی پنجره‌ها می‌تابد؛ مردمانش اولِ صبح سرک می‌کشند تا آسمان را که مانند تابلویی نقاشی شده است، تماشا کنند. در چهره‌ی همسایه‌هایش لبخند می‌بیند، با گونه‌هایی سرخ از شادابی. بزرگ‌تر که می‌شود، می‌فهمد هاجر دختری‌ست که فقط در شعرها زندگی می‌کند؛ شعرهایی که هنگام باران خوانده می‌شود.

می‌فهمد نه هاجری وجود دارد، نه خانه‌اش و نه عروسی‌اش؛ می‌فهمد که همه‌چیز دروغ بوده، افسانه و قصه بوده است. خیلی بزرگ‌تر که می‌شود، درمی‌یابد که دیگر در آسمانِ شهرش آفتابی به روی تک‌تک پنجره‌ها نمی‌تابد؛ مردمانش رمقی برای سرک کشیدن به بیرون از خانه ندارند و در چهره‌هایشان لبخندی دیده نمی‌شود. می‌بیند که گونه‌ها از غم، پیر و افتاده شده‌اند و برجستگیِ سابق را ندارند.

چشم‌هایم را که باز می‌کنم و از خیال بیرون می‌آیم، خودم را در گوشه‌ی اتاق می‌بینم؛ دیگر آن دختربچه‌ای نیستم که زیر باران شعر می‌خواند. بیرون از پنجره، باران نمی‌بارد و خیابان‌ها از عابران خالی‌اند. حالا آن‌قدر بزرگ شده‌ام که فهمیده‌ام هاجر فقط در شعرها نیست. فهمیدم هاجر واقعیت دارد؛ وقتی همسایه‌ی ساختمان روبه‌رو را دیدم، فهمیدم وجود دارد. اسمش هاجر بود و چند روز پیش هم عروسی‌اش بود؛ هیاهوی عروسی‌اش کل کوچه‌ها را، نه، کل شهر را برداشته بود. شبی که باران هم می‌بارید و من پشت پنجره، عروسی هاجر را می‌دیدم و می‌شنیدم. اما حالا دیگر نیست. وقتی به جای آفتاب، سایه‌ی جنگ بر پنجره‌اش افتاد، به یک‌باره فرو ریخت و رفت. آن‌قدر دور شد که به شعرها، به همان جهان افسانه‌ها و قصه‌ها پیوست؛ انگار که هیچ‌وقت وجود نداشته است. شاید هم از همان ابتدا وجود نداشت... نمی‌دانم، چرا شک کرده‌ام؟

حتی به وجودِ خودم!

نه، من هنوز هستم؛ در آینه خودم را می‌توانم ببینم، می‌توانم به صورتِ غم‌زده‌ام دست بکشم. پس من هنوز هستم. اما اگر سایه‌ی جنگ بر پنجره‌ی من می‌افتاد، این من بودم که دور می‌شدم؛ آن‌قدر دور که به قصه‌ها بپیوندم و این‌بار هاجر بود که از اتاقش به اتاقِ فرو ریخته‌ی من نگاه می‌کرد. هر روز و هر روز نگاه می‌کرد و به من فکر می‌کرد؛ مثل من که به او فکر می‌کنم؛ هر روز و هر روز.

کاش این روزهای غم‌بار هم برای شعرها و قصه‌ها بود که نیست. واقعیت دارد؛ وقتی به شهرِ مرده‌ای نگاه می‌کنم که آسمانش به جز دود، منظره‌ی دیگری ندارد، یعنی واقعیت دارد.

دلم می‌خواهد دوباره چشم‌هایم را ببندم و دختر کوچکی را تصور کنم که زبان فارسی نمی‌داند، در این وطن نیست و در گوشه‌ی دیگری از جهان زندگی می‌کند؛ زیر باران لی‌لی‌کنان شعر می‌خواند، اما باز همان شعر را زمزمه می‌کند؛ همان شعر هاجر را!

«بارون میاد جرجر، رو پشت‌بوم هاجر...»؛ دوباره برمی‌گردد به همین وطنِ غم‌زده، انگار که دلتنگِ شعر فارسی شده باشد؛ دوباره به همین وطن پناه می‌برد.

چشم‌هایم را که باز می‌کنم و شیشه‌های شکسته‌شده‌ی اتاق هاجر دوباره به چشمم می‌خورد، به اندازه‌ی تمام خستگی‌ها و غم‌هایی که در سینه‌ام جمع شده، می‌گریم.

باز خود را کودکی می‌بینم با آسمانی نقاشی‌شده و چهره‌ای خندان که زیر باران می‌دود و به هیچ‌چیز فکر نمی‌کند...

به هیچ‌چیز...

و همچنان بلند‌بلند می‌خواند:

«بارون میاد جرجر، رو پشت‌بوم هاجر

هاجر عروسی داره، تاج خروسی داره

هاجر ناز قندی، یه چیزی بگم نخندی!

وقتی حنا می‌ذاشتی، ابروهاتو برمی‌داشتی

زلفاتو وا می‌کردی، خالتو سیاه می‌کردی

زهره نیومد تماشا؟ نکن اگه دیدی حاشا!»

نویسنده: الهام کریمی

زبان فارسیدوران کودکیجنگآسمانپنجره
۰
۰
الهام کریمی
الهام کریمی
داستان‌نویس، کارشناسی روان‌شناسی، علاقه‌مند به دنیای ادبیات، هنر و سینما آدرس کانالم در تلگرام: https://t.me/gorg_o_mish_elham
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید