خلاصه قسمت ششم:
در میانهی یک تعقیب و گریز نفسگیر، دیاو هاجین را به یک مغازهی متروکه میبرد که در واقع ورودی یک پایگاه مخفی است. آنجا، هاجین برای اولین بار با دنیای واقعی دیاو روبهرو میشود—یک اتاق مجهز با سلاحها و تجهیزات پیشرفته. درست وقتی که دیاو قصد دارد حقایقی را بازگو کند، تصویر مردی روی مانیتور ظاهر میشود که مستقیماً آنها را تهدید میکند: "فلشمموری رو بدین، وگرنه هیچ جایی برای فرار ندارین." دیاو با جدیت میگوید: "بزرگتر از چیزی که فکرشو بکنی..."
فراتر از گلولهها – قسمت هفتم
پایگاه مخفی – حقیقتی که نباید گفته میشد
هاجین هنوز نفسنفس میزد و به صفحهی مانیتور خیره شده بود. تصویر مرد ناشناس واضح بود—نگاه سردش، تهدیدی که در صدایش موج میزد.
"فلش رو بهم بدین، دی.او. قبل از اینکه دیر بشه."
دی.او بدون تغییر حالت، به صفحه نگاه کرد. بعد ناگهان دستش را روی یک دکمه زد و تصویر قطع شد.
هاجین ناباورانه به او نگاه کرد. "تو چی کار کردی؟! شاید میتونستیم یه چیزی از حرفاش بفهمیم!"
دی.او دستش را میان موهایش کشید. "نه، اون فقط داشت بازی روانی راه مینداخت. ولی حالا مطمئن شدم که وقت زیادی نداریم."
هاجین اخمی کرد. "دی.او، تو باید یه چیزی رو بهم بگی."
دی.او لحظهای سکوت کرد. بعد، بالاخره با صدایی آرام گفت:
"من قبلاً برای یه سازمان مخفی کار میکردم."
هاجین تقریباً خندهاش گرفت. "ببخشید، چی؟ شوخی میکنی؟ یه سازمان مخفی؟!"
دی.او مستقیم در چشمانش نگاه کرد. "نه. سازمانی که اطلاعات محرمانه رو پیدا میکرد و قبل از اینکه به دست آدمای اشتباه بیفته، از بین میبرد."
هاجین خشک شد. "و این فلش...؟"
دی.او نگاهش را به فلشمموری که روی میز بود انداخت. "آخرین مأموریتم بود. باید اینو به سازمان تحویل میدادم. ولی قبل از اینکه بتونم این کارو کنم، اونا فهمیدن. و حالا هم منو میخوان، هم فلش رو."
هاجین عقب رفت. پس او توی چه دردسری افتاده بود؟!
"صبر کن، یعنی اون مرد... اونم توی همین سازمان بود؟"
دی.او سری تکان داد. "نه. اون جزو آدماییه که میخوان سازمان رو نابود کنن."
هاجین سرش را میان دستانش گرفت. "خدای من، چرا من؟!"
دی.او به او نگاه کرد. "چون تو اتفاقی وارد این ماجرا شدی. و حالا که توی این بازی گیر افتادی، باید یاد بگیری چطور زنده بمونی."
هاجین چشمانش را ریز کرد. "من فقط یه عکاسم، دی.او. من بلد نیستم از این چیزا."
دی.او لبخند محوی زد. "پس بهتره آماده بشی. چون قراره یه دورهی فشردهی زنده موندن بگذرونی."
پایان قسمت هفتم
ادامه دارد....
"ولی مین سو هنوز نمیدونست که آموزشش خیلی زودتر از چیزی که فکر میکرد، قراره شروع بشه..."
برای خواندن قسمت شیشم بزن روی لینک
https://vrgl.ir/b3pPU