چشمهایش… انگار خدا روز ازل قلم نقرهاش را در کاسهی کهکشان فرو برد و دو ستارهی بیقرار در صورتش نشاند. نگاهش، همان لحظهایست که فرشتهها پرواز را فراموش میکنند و در سکوت، به حیرت میایستند.
او مردیست که بهشت، برای تقلید از چشمانش، باغهای بیپایان آفرید و هنوز هم نتوانست رنگ آن را بهتمامی بازآفرینی کند. وقتی به من نگاه میکند، حس میکنم زمین زیر پایم لغو میشود، مثل کلمهای که در دهان خدا پیش از آفرینش جهان، هنوز ادا نشده مانده است.
چشمهایش پنجرهاند: نه به آسمان، که به آن جایی پیش از آسمان؛ به لحظهای که نور اولین بار تصمیم گرفت “بودن” را تجربه کند. در آنها زلزلهای نرم جریان دارد، شبیه زمزمهی فرشتهای که میان خواب و بیداری نام مرا به ستارهها میسپارد.
اگر روزی بهشت را از من بگیرند، میدانم کافیست فقط یک بار به نگاهش پناه ببرم. آنجا که همهی کهکشانها، بیصدا، در سیاهی مردمکهایش غرق میشوند و دوباره با سپیدهی چشمهایش زاده میگردند.
او، مردی با چشمهایی که خدا در خلوتش برای دل خودش آفرید، و فراموش کرد آن را در هیچ کتاب آسمانی ثبت کند.