ویرگول
ورودثبت نام
Tiam
Tiamنوشتن برای من جایی‌ست که تاریکی، ترس، خشم و بخش‌هایی از روان که معمولاً به آن نگاه نمی‌شود، شکل پیدا می‌کنند. من درباره‌ چیزهایی می‌نویسم که اغلب نادیده گرفته می‌شوند، چیزی مثل سایه.…
Tiam
Tiam
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

برزخ

کمرِ غوزکرده‌اش را به سختی کش داد و تلاش کرد صاف بایستد. مهره‌های کمرش با صدای «تِرق‌تِرق» سر جایشان نشستند؛ دردناک بود اما بالاخره ایستاد.

توانِ این حجم از رنج را نداشت؛ انگار زندگی پایش را روی خرخره‌ی روبن گذاشته بود و خیال برداشتنش را هم نداشت.

با خودش فکر کرد: این همه بدشانسی اتفاقی نیست. حتماً گناهی کبیره مرتکب شدم.

بعد از اینکه دکتر تشخیص «توده‌ی بدخیم» را در سرش داد، روبن آخر خط زندگیش را می‌دید.

«وای…»

اولین فکری بود که به صدا تبدیل شد و از دهانش بیرون آمد.

وسط شلوغی خیابان ایستاده بود. آدم‌ها خمیده و سرپایین، بی‌محابا حرکت می‌کردند. به روبن تنه می‌زدند، از اینکه کسی وسط مسیر ایستاده غر می‌زدند و زیر لب ناسزا می‌گفتند.

اما روبن به هیچ‌کدامشان توجهی نداشت. باورش نمی‌شد بعد از سال‌ها صاف ایستاده باشد و به سفیدی‌هایی نگاه کند که در پس‌زمینه‌ی آبیِ آسمان شناورند. شگفت‌انگیز بود.

«اَبرررر…»

صدا آن‌قدر بلند بود که چند نفر ایستادند، برگشتند، نچ‌نچ کردند و رفتند.

روبن اما ذوق زده بود. سال‌ها بود اسمِ چیزی به این زیبایی را فراموش کرده بود. سر از پا نمی‌شناخت.

با حیرت به بالا خیره شد. نوری درخشان آرام از پشت ابر بیرون می‌آمد و گرمایی لذت‌بخش در آن روز سرد پاییزی روی صورتش می‌نشاند.

شعف تمام وجودش را گرفته بود . عجله‌ای نداشت. یادش نمی‌آمد چرا آن‌جا بود یا کجا می‌خواست برود. انگار نیرویی همه‌ی صداهای داخل سرش را برای چند لحظه خاموش کرده بود. زیباییِ حضور، کار را ادامه داده بود؛ نمی‌گذاشت چیزی میان روبن و آن لحظه قرار بگیرد.

نفس عمیقی کشید. کودکی‌اش برگشت؛ زمانی که روی چمن غلط می‌خورد و با صدای بلند می‌خندید. یادآوری آن تصویر قدیمی لبخندی بزرگ روی چهره‌اش نشاند.

خندیدن… از یادش رفته بود؛ چه حسِ غریب و آشنایی. چیزی در دلش می‌جوشید و بالا می‌آمد، و روبن هر لحظه زنده‌تر از قبل می‌شد

ناگهان کسی با شتاب به او خورد و روبن نقش زمین شد.

آدم‌ها بی‌اعتنا از کنار‌ش گذشتند و مردی نیز بی‌آنکه ببیند چه‌چیز پیش رویش است، روی دستِ روبن پا گذاشت و رد شد،انگار روی تپه‌ای از زباله قدم می‌گذارد.

درد تیز و سنگینی وجودش را گرفت. به سختی بلند شد.

«احمقا… بیشعورها… حیوانین!»

عربده کشید، خودش را تکاند و دست له‌شده‌اش را مالید.

سرش تیر می‌کشید. برای قرارش دیرش شده بود. اگر این معامله را از دست می‌داد، باید قید خانه‌ای که با هزار جور وام گرفته بود را می‌زد و این تازه کوچک‌ترین مشکلش بود.

فکر غرزدن‌های میریام، همسر عبوسش، موجی از خشم را درون او سرریز میکرد. آدم‌ها را کنار می‌زد و همین‌طور که به جلوی کفشش نگاه می‌کرد و توی ذهنش به همه ناسزا می‌داد، پیش میرفت

اما چیزی درونش تغییر کرده بود.

روبن چیزی را تجربه کرده بود که می‌دانست همیشه بوده: منتظر. آرام.

سرش را تکان داد، انگار می‌خواست حس تازه را از تنش بتکاند. زندگی‌اش سخت‌تر از آن بود که لذت یا شعف در آن جایی داشته باشد. خودش را لایق چنین حسی نمی‌دانست.

اما گوشه‌ی لبش…

لبخندی نشسته بود؛ عمیق و از درون وجودش ، لبخندی که تمام مشکلات زندگی‌اش را برای لحظه‌ای کمرنگ می‌کرد.

قدم‌هایش آهسته‌تر شد. بار دیگر کمرش را صاف کرد. نفس عمیق دیگری کشید. از پیاده‌رو خارج شد و خلاف مسیری که می‌رفت قدم برداشت.

«هرچی می‌خواد بشه… بزار بشه.»

این آخرین فکری بود که از ذهن روبن به صدا تبدیل شد.

داستانرهاییرنجحضور
۲
۲
Tiam
Tiam
نوشتن برای من جایی‌ست که تاریکی، ترس، خشم و بخش‌هایی از روان که معمولاً به آن نگاه نمی‌شود، شکل پیدا می‌کنند. من درباره‌ چیزهایی می‌نویسم که اغلب نادیده گرفته می‌شوند، چیزی مثل سایه.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید