ویرگول
ورودثبت نام
سایه
سایهنوشتن برای من جایی‌ست که تاریکی، ترس، خشم و بخش‌هایی از روان که معمولاً به آن نگاه نمی‌شود، شکل پیدا می‌کنند، مسائلی مثل سایه.…
سایه
سایه
خواندن ۲ دقیقه·۲ ساعت پیش

خفگی


موج دریا باعث شد از دنیای فکر فاصله بگیرم.

فهمیدم دارم قدم‌زنان می‌رم وسط دریا، جایی که آدم‌ها به شکل دایره ایستاده بودن.

چهره‌ی آشنای مایا موجی از آرامش وارد وجودم کرد و سوال‌های توی ذهنم رو مثل دود محو کرد.

اَه— کش مو‌م افتاد تو آب!

برگشتم. سلین کنارم بود؛ موهای بلند مشکیش را با دست جمع کرده بود و با نگرانی به پایین نگاه می‌کرد، انگار می‌تونست تو اون تاریکی کش‌موش رو پیدا کنه.

آسمون رو نگاه کردم. خورشید پیدا نبود. هوا خاکستری  بود.

چرا هرچی جلوتر می‌ریم، آب بالا نمیاد؟

آخرین بار که سلین رو دیدم، چند سال پیش بود.

به جمع رسیدیم. افکارم ناپدید شد.

آب تا روی گودی کمرم بالا آمده بود. حدود ده نفر بودیم.

همه‌شون آشنا… ولی از چندتاشون خوشم نمی‌اومد. شاید به خاطر نگاه‌های قضاوتگر و از بالا به پایین‌شون بود.

«بیاین بازی کنیم.»

همه برگشتن سمتم.

اوه.

این کلمه‌ها از ذهن من بیرون اومده بودن، روی حرف‌هام کنترلی نداشتم و همین عجیب‌ترش می‌کرد.

ادامه دادم: «هر کس یه کلمه میگه و بر اساسش داستان ترسناک تعریف می‌کنیم.»

پیشنهاد بدی نبود. انگار تنها دلیل جمع شدنمون همین بود.

و عجیب‌تر از همه اینکه هیچ‌چیز دیوانه‌وار به نظر نمی‌رسید.

شاید به خاطر حضور مایا بود؛ با موهای فر، چشم‌های شیطون و لبخندی که ازش می‌فهمیدی قرار کلی خوش بگذره.

مایا با ذوق گفت: «آینه! من اول می‌گم. آینه.»

بلافاصله سکوت همه‌جا رو گرفت.

صدای خنده، پچ‌پچ، حتی صدای نفس کسی هم نمی‌اومد.

سردم شد.

از آسمان یک آینه‌ی غول‌پیکر — شاید هشت، نه متر — افتاد درست روبه‌رومون.

طوری که انگار از اول آن‌جا بوده.

«چه اتفاقی داره می‌افته؟ من نمی‌خوام ادامه بدم.»

بزرگی آینه رعشه انداخت به تنم.

انگار می‌خواست من رو بکشه داخل خودش.

چرا هیچ‌کس حرف نمی‌زد؟ جیغ؟ واکنش؟

چرا من نمی‌تونستم حرف بزنم؟

همه بدون هیچ احساسی به سمت آینه چرخیدن.

با ترس نگاهمو از آدم‌ها گرفتم و به آینه نگاه کردم.

هیچ‌کس نبود.

«مایا؟»

برگشتم.

هیچ‌کس.

من تنها وسط دریا ایستاده بودم.

وسط آینه.

تصویرم واضح نبود. درست نمی‌دیدم.

سرم سنگین شد. دل‌م آشوب شد.

«اینجا چه خبره؟»

پایین کشیده شدم.

چشم‌هام باز شد. قلبم دیوانه‌وار می‌کوبید.

بالشت و موهام از عرق خیس بود.

به سختی بلند شدم و سمت آینه‌ی اتاق رفتم.

برای نفس کشیدن تقلا می‌کردم؛ انگار بین من و هوا یه چیز سرد ایستاده بود.

دست‌هامو دو طرف آینه گذاشتم. سرمو بالا گرفتم و به صورتم نگاه کردم.

عرق روی صورتم می‌لغزید.

دست‌هام سنگین شد.

آینه صدا نداشت.

اما حضور داشت.

انگار اون‌طرفش فضا نبود

چیزی بود.

چیزی که منتظر بود

به لب‌هام دست کشیدم از زور تقلا فشرده و بسته بودن .

اما تصویر توی آینه… لبخند می‌زد.

سرش کمی متمایل پایین بود، و به شکل وحشتناکی مستقیم توی چشم‌هام نگاه می‌کرد، لب‌هاش تکون خوردن بی‌صدا.

حرکت لب‌ها رو هراسان دنبال کردم

آ…ی…ن…ه…

داشت جمله رو می‌ساخت.

آروم. کش‌دار.

انگار داشت از پشت آب حرف می‌زد.

جایگزین می‌کنه.

نفس تو گلوم گیر کرد.

همان لحظه فهمیدم:

اونی که تو آینه‌ست… من نیستم.

من هنوز اون پایینم

در قعر دریا

داستانداستانک
۱
۰
سایه
سایه
نوشتن برای من جایی‌ست که تاریکی، ترس، خشم و بخش‌هایی از روان که معمولاً به آن نگاه نمی‌شود، شکل پیدا می‌کنند، مسائلی مثل سایه.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید