
دنیا برام خاکستریتر شده بود.
نه اینکه رنگها نباشن
انگار فقط همونقدر اجازه داشتن دیده بشن.
چشمهام عمق رو گم کرده بودن.
درخت جلوی پنجره،
هر بار که نگاهش میکردم،
بیشتر از دو بُعد نمیشد.
انگار دنیا
تا یه حدی طراحی شده بود
و بعد،
رها شده بود.
اول فکر کردم مشکل از منه.
از چشمهام.
از ذهنم.
اما بعد دیدم
همهچیز بیش از حد مرتبِ.
حتی دریا.
کنار ساحل دراز کشیدم
و به موجها خیره شدم.
دریا هم تموم میشد.
نه محو میشد،
نه ادامه پیدا میکرد.
یه جایی،
نامرئی ولی دقیق،
براش حد کشیده بودن.
اونجا بود که فهمیدم
مسئله فقط «غیرواقعی بودن» نیست.
همهچیز
دستهبندی شده بود:
اینجا شاد
اینجا غمگین
اینجا سکون
و من،
بدون اینکه تصمیم بگیرم،
از یکی به اون یکی میرفتم.
هر بار
در زمان مناسب.
گاهی انگار نبودم.
نه خواب،
نه بیهوشی.
فقط حذف.
بعد، بیهیچ توضیحی،
دوباره ظاهر میشدم.
در همون نقطه.
مثل اینکه
یه مرحله رو مدام تکرار میکنم.
نه چون گیر افتادم
چون بیشتر از این
اجازه ندارم جلو برم.
یه حرکت کوچک
یک لحظهی تکراری که حس توقف رو برام میسازه.
بین دو فکر
معلق موندم.
نمیدونم چرا،
اما حس کردم
اگه الان
نگاهت برداشته شه،
من
همینجا
میمونم
ناتمام…