ویرگول
ورودثبت نام
سایه
سایهنوشتن برای من جایی‌ست که تاریکی، ترس، خشم و بخش‌هایی از روان که معمولاً به آن نگاه نمی‌شود، شکل پیدا می‌کنند. من درباره‌ چیزهایی می‌نویسم که اغلب نادیده گرفته می‌شوند، چیزی مثل سایه.…
سایه
سایه
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

دوزخ



دوست ندارم دیگه بازی رو ادامه بدم.

ولم کنین.

این آخرین حرفی بود که زدم و از جا بلند شدم. رایان، با اون چشم‌های قلمبه و ترسناک، دوید جلوم و ایستاد. نفسش بالا نمی‌اومد. حتی نمی‌تونست حرف بزنه.

هیچ اهمیتی نداشت.

هیچ‌کدوم‌شون اهمیت نداشتن.

آلن بریده گفت:

«می‌دونی اگه بری… ما دیگه نمی‌تونیم برگردیم؟»

می‌دونستم.

سونات همه چیزو گفته بود.

اینکه فقط منم که می‌تونم درو باز کنم. اینکه سرنوشت هفت تا بچهٔ کودن تو دستای منه.

احساساتم تند تند عوض می‌شدن؛ خشم، اندوه… و یه بی‌حسیِ لعنتی که عجیباً لذت داشت.

تناقض قشنگی بود.

آرومم می‌کرد.

رایانو هل دادم کنار. مثل یه پر از جلوی پام پرت شد.

درو باز کردم.

واسهٔ آخرین بار برگشتم سمتشون

یکی یکی شروع کردن به سوختن.

بعضیا جیغ می‌زدن.

بعضیا نه.

فرقی نداشت.

قدم گذاشتم بیرون.

…

چی؟

دوباره وسط دایره‌ام.

بچه‌ها دارن وِزوِز می‌کنن.

یکی می‌گه: «نوبت توئه.»

فکر کنم آلن بود… یا نبود.

کمتر و کمتر یادم میاد…

نمیدونم بار چندمه که اینجام.

اره

اره…

نوبت منه

داستانداستانکجبرژانر ترسناکروانشناختی
۴
۰
سایه
سایه
نوشتن برای من جایی‌ست که تاریکی، ترس، خشم و بخش‌هایی از روان که معمولاً به آن نگاه نمی‌شود، شکل پیدا می‌کنند. من درباره‌ چیزهایی می‌نویسم که اغلب نادیده گرفته می‌شوند، چیزی مثل سایه.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید