انگار همهٔ مسائل جهان حل شده بود؛
فقط رزا مانده بود.
گاهی مطمئن بود با انگشت نشانش میدهند و میگویند زشتترین دختری است که دیدهاند.
گاهی هم نگاهها بوی ترحم میداد
همراه با کمی انزجار.
انگار روبهروی چیزی ایستاده باشند که نباید وجود داشته باشد
و نمیدانستند چطور هنوز نفس میکشد.
اولینبار دنیایش در مدرسه فرو ریخت.
یکی از دخترها پرسید:
«کی زشتترین دماغ رو داره؟»
و رزا،
با اختلاف،
برنده شده بود.
ساعتها جلوی آینه میایستاد.
آنقدر خیره میشد
که صورتش دیگر شبیه خودش نبود.
انگشتش را روی بینیاش میگذاشت
و خودش را با شکلی دیگر تصور میکرد.
با پولی آنقدر زیاد
که بتواند از دنیا
یک بدن تازه بخرد.
در خیال،
با سر بالا راه میرفت.
آدمها مات نگاهش میکردند،
و او میتوانست
با همان زیبایی
زیر پا لهشان کند؛
تنها باریکهٔ نور زندگیاش
همین خیالها بودند.
پول اما هیچوقت نیامد.
سالها گذشت.
خانه اش سلول انفرادی بود که اجازه ی خروج رو بهش نمیداد
ترسِ دیده شدن فلجش کرده بود
مثل همیشه،
جلوی آینه ایستاد.
و آنجا
فکری از جایی تاریکتر
بالا آمد.
با لبخند گفت:
«درستش میکنم.»
آینه دیگر تصویر نمیداد؛
شاهد بود.
به آشپزخانه رفت.
چاقوی بزرگ را برداشت.
دستش نلرزید.
اول روی پوستش فشار آورد
آنقدر که درد، واضح و تیز، بالا آمد.
نفسش برید،
اما عقب نکشید.
حرکتها ناشیانه نبودند؛
عجله نداشت.
انگار سالها این لحظه را تمرین کرده بود.
خون روی آینه پاشید
و تصویرش تکهتکه شد.
هر ضربه
یک فکر قدیمی را ساکت میکرد.
هر برش
یک نگاه را.
وقتی نوبت شکمش رسید،
زانوهایش خم شدند
اما ادامه داد.
درد همهجا بود؛
دردی لذتبخش.
با آخرین توان،
دستهایش را جلو برد
و سعی کرد هرچه «اضافی» بود
از خودش بیرون بکشد.
روی زمین افتاد.
نفسهایش کوتاه شدند.
سردی به آرومی بالا آمد.
لبخند
اما
روی لبهایش ماند.
بریده بریده فکر آخرش را به زبان آورد:
بالاخره زیبا شدم