ویرگول
ورودثبت نام
سایه
سایهنوشتن برای من جایی‌ست که تاریکی، ترس، خشم و بخش‌هایی از روان که معمولاً به آن نگاه نمی‌شود، شکل پیدا می‌کنند، مسائلی مثل سایه.…
سایه
سایه
خواندن ۲ دقیقه·۸ روز پیش

منتظر

جای پاهاش سریع عوض می‌شد. دست‌هاش دیوانه‌‌وار توی هوا رها بود. با تمام سرعت می‌چرخید. هر بار که رد می‌شد، چشمش برای یک ثانیه روی راه‌پله‌ی خانه قفل می‌ماند. حضور چیزی آنجا اذیتش می‌کرد.

ضربان قلبش آنقدر بالا بود که انگار می‌خواست از قفسه‌ی سینه بیرون بپرد؛ شاید این حس دیوانه‌وارِ آشنا تمام شود.

یادش نمی‌آمد چرا یک‌هو از روی صندلی بلند شده ؛ چرا فیلم مورد علاقه‌اش را قطع کرده و پابرهنه روی فرش شروع کرده بود به چرخیدن.

یاد کودکی اش افتاد، چقدر دوست داشت دست‌هایش را باز کند و وسط حیاط بچرخد و با هر نسیمی که به صورتش می‌خورد بلندتر بخندد. همین خاطره لبخند کوچکی روی لبش نشاند.

اما هرچه سرعت چرخشش بالاتر میرفت، حضور چیزی در تاریکیِ راه‌پله واضح‌تر می‌شد.

این حس برایش غریبه نبود. سال‌ها قبل هم احساسش کرده بود؛ در خانه‌ی قدیمی. وقتی در اتاقش بازی می‌کرد و ناگهان در با صدای محکم بسته شد. صدای کوبیده شدن در، او را از جا پرانده بود. هراسان سعی کرد بیرون برود، اما در گیر کرده بود و باز نمی‌شد. گریه و جیغ پدر و مادرش را با ترس به سمت اتاق کشاند.

تلاششان برای باز کردن در بی‌فایده بود. مادر از پشت در آرام با او حرف می‌زد و پدر با شتاب ‌رفت ابزار بیاورد.

اما الا می‌دانست که تنها نیست.

می‌دانست کسی پشت سرش ایستاده.

احساسش واضح بود: اگر برگردد، آن چیز منتظر نگاهش است.

موهای تنش سیخ شده و نفسش بریده‌ بریده بود.

وقتی در بالاخره باز شد، خودش را بیرون پرتاب کرد. و بعد از آن، ماه‌ها جرأت نکرده بود تنها وارد هیچ اتاقی شود.

۲۳ سال گذشته.

اما حالا، بی‌هشدار، همان خاطره برگشت.

و همان ترس. با همان شدت چهار سالگی.

نمی‌فهمید چرا نمی‌تواند چرخیدن را متوقف کند.

بیش از ده دقیقه بود که بی‌وقفه می‌چرخید.

دلش آشوب شده بود. پاهایش داشت از هم می‌پاشید.

تاریکیِ راه‌پله انگار داشت وارد سالن می‌شد. نزدیک‌تر. شاید به سوی وجود الا.

پاهایش دیگر توان نداشتند.

دوباره چرخید. و همان لحظه دیدش.

جلویش ایستاده بود.

سیاهی.

سایه‌ای با شکل انسان,

با چشم‌هایی که دیده می‌شدند.

چشم‌هایی که نگاهشان مستقیم تا عمق روح فرو می‌رفت.

نفس کشیدن برایش سخت شد. گلو ش بسته بود.

سایه به سمتش آمد.

در یک لحظه، تمام زیبایی‌های دنیا محو شد. همه‌چیز خاکستری شد. انگار دیگر نیازی به نفس کشیدن نبود.

بالاخره ایستاد.

سرش از چرخش گیج می‌رفت.

روی زمین افتاد.

لبخندی آرام روی لب‌هایش نشست.

به پشت دراز کشید.

چشم‌هایش آرام باز و بسته شد.

به سقف نگاه کرد. بعد به دست‌هایش.

انگار تازه داشت بدنش را می‌فهمید؛ مثل کسی که بعدِ سال‌ها از خوابی عمیق بیدار شده باشد.

تاریکیِ راه‌پله آهسته وارد شد؛ بی‌صدا، نرم، مطمئن.

حرکتش شبیه چیزی بود که اطمینان دارد دیر یا زود همه‌چیز به سمت او برمی‌گردد.

انگار زمان همیشه به نفع اوست.

او بیدار شده بود.

آهسته از جا بلند شد.

به سمت پنجره رفت.

بیرون را نگاه کرد: خانه‌ها. ماشین‌ها. آدم‌هایی که با خنده و بی‌خبری راه می‌رفتند.

همه‌شان آرام و امن.

همه‌شان ناآگاه.

لبخندش کمی عمیق‌تر شد.

با صدایی خیلی آرام، زیر لب گفت:

«وقتِ بیدار شدنه»

داستانداستانک
۵
۰
سایه
سایه
نوشتن برای من جایی‌ست که تاریکی، ترس، خشم و بخش‌هایی از روان که معمولاً به آن نگاه نمی‌شود، شکل پیدا می‌کنند، مسائلی مثل سایه.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید