
ضربه زدن دستم روی پام، اضطرابم رو به بقیه منتقل میکرد.
خیسِ عرق، هر ثانیه به ساعت نگاه میکردم.
عقربهها تکون نمیخوردن.
این چند دقیقه ، سالها طول کشید.
هر روز، رأس ۸ شب، زمان یک ساعت از حرکت میایستاد.
تمام آدما فریز میشدن
و همهچیز در بیزمانی یخ میزد.
چند سالی بود دنیا اینطوری کار میکرد.
من اما… همیشه بودم.
شب اولى كه فهميدم، يادم نمره.
وحشت مثل سم توى رگ هام دويد.
فكر مى كردم دنيا تموم شده و من خطای اصلى داستانم؛
اون چیزی كه نبايد وجود مى داشت.
گریه مى كردم، فرياد مى زدم، ولى هیچ كس نمى شنيد.
نمى فهميدم چه اتفاقى داره مى افته.
وقتی ثانیهشمار دوباره حرکت کرد
و همهچیز دقیقاً از همونجا ادامه پیدا کرد،
با خودم گفتم دیوونه شدم.
به هرکی میگفتم، یا قهقهه میزد
یا ناباورانه سرش رو تکون میداد و ترحم آمیز نگاهم میکرد.
روزها گذشت
و من یاد گرفتم باهاش کنار بیام.
باهاش بازی کنم.
این نفرینم نبود.
هدیهای بود که دنیا گذاشته بود کف دستم.
تا هر کاری که میخوام انجام بدم
بیعواقب.
یک ساعتِ کامل
فقط برای من.
قدم زدن بین چیزهایی
که همیشه دستنیافتنی بودن،
برای لمسِ قدرتی
که هیچ شاهدی نداشت،
وارد شدن به جاهایی که همیشه درهاش بسته بود
جابهجا کردن تصمیمهایی
که قرار بود زندگیِ آدمها رو عوض کنه
خب…
هیچکس بینقص نیست.
تو این سالها چیزای زیادی دیدم.
چیزایی که خوی حیوانی آدما رو مثل تابلو به نمایش میذاشت.
گلولههایی که وسط هوا معلق مونده بودن،
منتظر حرکت ساعت
برای رد شدن.
بعضی وقتها باهم جابهجاشون می کردم.
شلیککننده، با تیر خودش کشته میشد.
خوندن این خبرها تو روزنامه
جوری منو میخندوند
که روی پاهام نمی تونستم بایستم
اما این اواخر
یه چیز درست نبود.
حس میکردم تعقیب میشم.
سنگینیِ نگاهی که از پشت، پوستم رو میسوزوند.
شب تولدم،
تصمیم گرفتم کادوی بزرگی به خودم بدم.
بدون ذره ای احساس گناه
تمام لذتهایی که میخوام رو مالِ خودم کنم.
تا وسط خیابون
دیدمش.
مه بلندی
که جلوم قد کشید.
چیزی که مقابلم ایستاد
شبیه هیچ موجود زندهای نبود
به سمتم حرکت کرد.
صدای گوشخراش ساعت
از درونش بیرون میریخت.
تیک……تاک
تیک……تاک
از وحشت نمیتونستم فریاد بزنم.
پاهام به زمین میخ شده بود.
میدونستم کارم تمومه.
و ناگهان
بوم.
عقربه تکون خورد.
مه محو شد.
شروع به دویدن کردم.
میخواستم تا جایی که میشه دور شم.
اما یه حس لعنتی تو دلم میگفت
جایی برای قایم شدن وجود نداره.
باید فکری میکردم.
میدونستم
وقتی زمان فریز بشه
این بار دیگه بخت یارم نیست
همهجا دنبال ردی ازش گشتم.
هر چیزی که یه سرنخ بده.
هیچی.
باید فرار میکردم.
وسایل باارزشم رو برداشتم و زدم به جاده.
هواپيما؟ نه.
نمى خواستم اسمم جايى ثبت شه.
نمى دونستم با چی طرفم…
بعد از ۱۲ ساعت رانندگیِ بیوقفه
و رد شدن از چند شهر
به جایی رسیدم که تا حالا ندیده بودم.
مناسب به نظر میرسید.
خودم رو مسلح کردم
و رفتم به شلوغترین نقطهی شهر:
متروی مرکز.
مى خواستم بين آدم ها گم شم.
شايد...
شايد جواب مى داد..
انگشت هام از استرس بى اختيار مى لرزيدن.
۷:۵۹
۸:۰۰
نفسم رو حبس کردم.
با خودم گفتم
اگه تکون نخورم
شاید پیدام نکنه.
چند دقیقه گذشت.
فرار جواب داده بود.
یا شاید…
همهاش زادهی خیال من بود.
سرمست از خطری که رد کرده بودم
قدم برداشتم.
تیک
تاک
تیک
تاک
به من رسید.
سياهى.
درد.
دردى كه كل وجودم رو دريد.
انگار استخون هام يكى يكى منفجر مى شدن وتكه هاش دوباره توى تنم فرو مى رفتن.
چشمامو باز میکنم.
نمیدونم چند سال گذشته.
من اینجا حبس شدم.
در ساعتِ مترو.
محکوم به شنیدن
صدای لعنتی عقربه ها.
محکوم به دیدن آدمها.
آدمهایی که هنوز
فرصت زندگی کردن دارن.
آدمهایی که بدن دارن…
و هر شب،
رأسِ ۸،
وقتی همهچیز میایسته
مه
درونم قد میکشه
من
به بیزمانی
محکوم شدم