
قسمت اول:
چندبار پلک میزنم. تاریکی آنقدر غلیظ است که انگار چشمهایم را نبستهام؛ دنیا خاموش شده.
آرام از تخت بلند میشوم و مینشینم لبهاش. سرمای موزاییک مثل نوک یک سوزن تیز در کف پایم فرو میرود.
هیچچیز یادم نمیآید.
کجا هستم؟
چرا چیزی نمیبینم؟
دست میکشم روی هوا، روی دیوار، روی هیچ. میخواهم بفهمم، بفهمم موقعیتم را… اما فهمیدن ناممکن است.
از جا بلند میشوم و کورمالکورمال پیش میروم. یکی از دستهایم را به دیوار تکیه میدهم؛ تنها نقطهای که مطمئنم هنوز وجود دارد.
بدنم درد دارد.
فکرم درد دارد.
زمان درد دارد.
دقایقیست راه میروم و به هیچجا نمیرسم. نه نوری، نه صدایی، نه حتی برگشتن به تخت.
انگار جهان حذف شده و فقط من و این خط سرد دیوار ماندهایم.
پشتم را به دیوار میگذارم و مینشینم.
چندبار سعی میکنم داد بزنم، اما صدا مثل چیزی فراموششده در گلویم گیر میکند.
مسخره است… حتی فریادم را هم ازم گرفتهاند.
چرا اینجا گیر افتادهام؟
چرا هیچکس نیست؟
و مهمتر… من کیام؟
خشم ناگهان هجوم میآورد.
کنترل بدنم را میگیرد.
خودم را محکم به دیوار میکوبم.
انرژیای که مدتها منتظرش بودم منفجر میشود.
جیغ میکشم. بر زمین میکوبم خودم را. پاهایم را. مشتهایم را.
گریه میکنم. فشار مثل موجی سنگین از سرم رد میشود.
دارم از دست میروم.
دارم خودم را میبازم.
شاید… شاید دارم میمیرم.
نفسم بالا نمیآید.
بیجان روی زمین میافتم.
هیچ انتخابی ندارم جز تسلیمشدن.
چشمهایم را میبندم و در سکوت میمانم.
دقیقهها میگذرند… یا شاید ساعتها… یا اصلاً شاید زمان اینجا معنایی ندارد.
و بعد
نوری آرام از روبهرو پدیدار میشود.
انگار دو پرده از پایین بالا میروند و جهان دوباره خود را نشان میدهد.
او آنجاست.
چهارزانو نشسته.
نفس عمیقی میکشد.
آرام است… آرامتر از هر چیزی که من تا حالا بودهام.
ما با هم در بیزمانی شناوریم، اما او مال اینجا نیست؛ او مال سکوت است.
من هنوز ضعیفم، هنوز صدایم را نمیشنود، شاید صدایی دیگر نمانده…
او بلند میشود.
قدرت از بدنش موج میزند.
من فقط نگاه میکنم.
«غذا چی بخورم؟»
احساس گرسنگی در من بیدار میشود.
«بعدش کارای عقبافتاده… شاید فیلم جدید… ساعت چرا اینجوری حرکت میکنه؟ پولم واسه سفر میرسه؟
هیچی جلودارم نیست.
من قدرتمندترینم.
فکرها مثل تیر شلیک میشوند.
با سرعت. با آشفتگی.
یکدفعه میایستد.
یک نفس عمیق.
یک سکوت.
و من…
دوباره تو تاریکی فرو میروم.
قسمت ۲:
چشمهایم را میبندم.
هوای اتاق کمی خنک است؛ همین که ستون فقراتم را صاف میکنم، موجهای ریز آرامش تا شانههایم بالا میرود.
زیرم نرمی پتوی نازک حس میشود و صدای خفیف جریان هوا در گوشم میپیچد.
نفس عمیق…
بازدم طولانی…
همهچیز آرام میشود.
یک دقیقه… دو دقیقه…
فکرها کمکم از صحنه کنار میروند؛ مثل تکههای بخار که در نور آفتاب محو میشوند.
اما درست در همان خلأ، فشار آشنایی در سینهام جمع میشود.
پاهایم کمی سست میشوند.
تاریکی موج میزند
همان جنس تاریکی که همیشه قبل از فرارکردن ذهن میآید؛
آن کشوقوس بیقرار، آن فشاری که انگار خودش را به دیوارهای درونم میکوبد.
من تکان نمیخورم.
ذهن میلرزد.
فریاد میکشد.
یک جرقهی داغِ خشم از دل تاریکی بالا میجهد؛
همان موج ناگهانی که دفعههای قبل مرا میترساند.
فقط یک ضربهی تند که میخواهد خودش را پرت کند روی آرامشم.
میمانم.
دم…
بازدم…
رها کردن…
لحظهای میرسد که انگار چیزی درونی فرو میریزد.
گلویی خشک.
احساس سقوط.
گرمایی سوزان پشت پلکهایم میزند بالا.
به ذهنم نگاه میکنم.
نه پاسخش را میدهم و نه دنبالش میروم.
فقط میبینمش.
با همین دیدن، شدت خشم میریزد.
تاریکی عقبمینشیند.
و موجی که تا چند لحظه قبل میخواست من را با خودش ببرد، تسلیم میشود.
بعد از چند دقیقه، همهچیز فروکش میکند.
وزنی که روی شانههایم بود، جدا میشود.
و حس حضور، کل بدنم را میگیرد.
آرام چشمهایم را باز میکنم.
نور ملایمی از پرده رد میشود.
اتاق همان است، اما کمی روشنتر.
کمی واضحتر.
چهارزانو نشستهام.
نفس عمیق میکشم.
و ذهن
در آخرین تقلایش
فکر غذا،
کارهای عقبافتاده،
فیلم،
ساعت،
پول،
سفر،
ترسها…
همه را یکباره هجوم میدهد.
با یک نفس عمیق، توجه را از آنها میگیرم.
و غوطهور در لحظه، ماجراجویی روزم را شروع میکنم