دشت، کوه و درختها به سرعت از کنارم رد میشن.
از گوشهی چشمم، تصاویر واضح نیست؛ انگار تو حجوم رنگها محاصره شدم و فقط میدوام.
هیچچی مهم نیست.
احساس آزادی،
عشق،
تو وجودم فوران میکنه.
من واسه این کار زاده شدم.
من اسبم.
من باید اسب باشم.
یعنی من، من میخوام که اسب باشم.
دکتر از بالای عینک نگاهی بهم می اندازه. سکوتش شرمِ تومو قلقلک میده و بیدار می کنه پاهامو به هم فشار میدم و جمع میشم، ولی مصمّم دنبال جوابم.
ازم میپرسه:
_چه مدته این خواب رو میبینی؟
_از وقتی یادم میاد؛ مخصوصاً وقتایی که حال خوشی ندارم و سخت خوابم میبره ،اون حسی که تو بیداری در به در دنبالشم، خودشو تو خواب بهم نشون میده. میدونی دکتر، واسم واضحه که راهحل من اینه.
_که اسب بشی؟
_بله!
_از بچگیت بگو.
کلافه از اینکه کسی نمیفهمه چی میگم، رو صندلی جابهجا میشم و بیمیل شروع به تعریف میکنم:
_کودکی بدی نداشتم؛ یعنی میدونی، مثل همه بود. خانوادهای که به زور و ضرب میخواد ازت یه آدم موفق بسازه ، آدمی که خودشون نتونستن باشن . ولی من راه خودمو دارم. من خودم باید ببینم چی میخوام.
از قیل و قالای مامانم که بگذریم، بعد مرگش... میدونم باید خیلی داغون میشدم، ولی تو دلم آخیشی گفتم.
انگار افسار گردنم یکم شلتر شد.
ولی با فداکاریهای بیشتر جاناتان واسه من یا جوری که صدام میکنه: "دارو ندارش از زندگی" هر روز فشار بیشتر رو خرخرم حس میکنم.
_جاناتان؟
_پدرم منظورمه.
دکتر روی کاغذ چیزایی رو به سرعت مینویسه ،ابروشو بالا میده و به چشام زل میزنه
از نگاهش خوشم نمیاد یه چیزی توش گمه ،شاید زندگی
_من میتونم کمکت کنم پسر جون ولی به همکاریت نیاز دارم باشه؟
_باشه
_نسخت و به پرستار میدم باید چندروزیو مهمون ما باشی
دکمه ی روی میزو فشار میده و دو پرستار وارد میشن یکی نسخه رو ازش میگیره و اون یکی منو با دست به بیرون هدایت میکنه
————————-
سفیدی اتاقم چشمم و میزنه
انگار تو یه گوله ی نور غرق شدم
دیوار سفید
تخت سفید
لباس سفید
دکتر ممنوع ملاقتم کرده
بعد اخرین باری که جاناتان اومد و خودمو چند باری به دیوار کوبوندم و خون سرم همه رو ترسوند اینجوری شد
فکرش هنوز لبخندو میاره به لبام
دیوونگی کردن کاری نداره
ادما دقیقا همونجوری که انتظار داری رفتار میکنن
حالم بد نیست
خوبم نیست
هیچی نیست
به سمت چپم برمیگردم
تو آینه ی روبه روم پوزه مو میبینم
چشمامو میبندم و چمنای خیس و زیر بدنم حس میکنم.