ویرگول
ورودثبت نام
سایه
سایه.…
سایه
سایه
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

همبازی


همینطوری که با زرده شل تخم مرغم بازی میکنم تمام حواسم متوجه در انتهای راهروعه

چشم ازش برنمی دارم

میدونم  هر لحظه ممکنه برسه

متمرکز تر از اونیم که اجازه بدم فکرای بی سرو ته ترس و نگرانی حواسم و از این لحظه بگیره

در و اروم باز میکنه

نفسم حبس میشه

میتونم قسم بخورم قلبم چند تا ضرب و میپره

_دلم میخواد هوای تازه بهارو با صورت زیبای یارو

زیر لب اهنگ میخونه معلومه کیفش کوکه

نون تست و تو دهنم میزارم و سعی میکنم خیلی طبیعی و بی توجه به شبحی که چند وقته همه جا باهامه رفتار کنم

کشیش پرایس همیشه میگفت اگه حضور یه شبح رو حس کردی، صلیبت رو بگیر و هیچ نشون نده که ترسیدی. باهاش مثل چیزی که هست رفتار کن:

یه شبح.

وگرنه واقعی می‌شه. و اون موقعست که فقط خود مسیح می‌تونه نجاتت بده.

_هی رابی!

با صدای فریاد از جام میپرم

و به سمت صدا برمیگردم و باهاش چشم تو چشم میشم

صورتش از شیطنت برق میزنه

نیشش باز میشه و دندونای کریهش و بهم نشون میده و به مسخره میگه

_بوووووو

گندش بزنن.

_دیگه نمیتونی فرار کنی…

داستانداستانکشبح
۹
۰
سایه
سایه
.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید