تو شهری که خورشید بی رحمانه می تابید طوری که آدم حس میکرد اینکارو از روی بغض و کینه انجام میده و بادهای داغش مثه شلاق رو صورت مینشست، دختری بنام صالحه زندگی میکرد. که خونشون دیوارای سیمانی داشت با پنجره های کوچیک همراه با یه حوض نقلی. با این حال دل صالحه بزرگ و پر از آرزو بود. هر روز صبح که بیدار میشد، هم زمان با شونه زدن به موهاش، تو خیالاتش فرو میرفت نه نه شایدم گذشته رو یادش میومد اینکه در گذشته های خیلی دور اون یه درخت بوده؛ درختی که ریشه هاش تو دل خاک، شاخه هاش رو به آسمون طوری که پرنده ها روش لونه میساختن و آواز میخوندن اون از اینی که سایه ش برای رهگذراست، از حرکت نرم باد میون برگاش و نزدیکی شاخه هاش به ابرای تو آسمون لذت میبرد. و احساس خوشبختی میکرد.
صالحه یقین داشت که روزگاری درخت بوده؛ وگرنه چرا باید انقد احساس نزدیکی و یکی بودن با درختا داشته باشه؟ هان؟
پی نوشت: با اینکه قرصامو به موقع میخورم بازم احساس میکنم در گذشته درخت بودم. پس دوستان مشکل ازشماست.

امروز صبح جمعه ست.یه جمعه تو مرداد ماه سال۴۰۴
نه من.