سرویس بچهها بودن هم عالمی دارد. بچههای کوچک در جایی که من کار میکنم، راننده سرویسی دارند که صاحب یک ماشین آردی خاکی رنگ به شدت درب و داغان است. از آنها که خود راننده باید درهایش را باز و بسته کند و بقیه حریفشان نمیشوند. نمیدانم این تاکسی چه سالی تولید شده است، اما دندة فلزی آن با شکل و شمایل عجیبش بیشباهت به مار کبرا نیست.
ماشین از وسایلی است که بچهها و به خصوص پسرها توجه زیادی به آن دارند. اما به طور حتم این تاکسی رنگ و رو رفته هیچ توجهی را نمیتواند از سوی بچهها به خود جلب کند؛ به جز تجربههای تکرارنشدنی که میتوانند با هم در آن داشته باشند.
روزی وقتی یکی از آن پسربچهها میآید و کنار دستم مینشیند از رفتارش متوجه میشوم که به دستشویی رفتن نیاز دارد. میپرسم که جیش دارد و در جواب با صدای بلند میگوید: «آره، خیلی شدید.»
میدانم که تازهوارد است و محیط یک دستشویی ناآشنا برای یک بچة پنجساله از آن جاهایی نیست که به سادگی و بدون والدینش به آن پا بگذارد. به او با صدای آرام میگویم: «میخوای بدون اینکه کسی بفهمه بریم دستشویی و من پشت در منتظرت بمونم.»
با یک نه محکم جوابم را میدهد.
به همکارم زنگ میزنم و به او میگویم حالا که او دستشویی دارد باید چه کار کنیم. به من میگوید که به او اطمینان بدهم درِ دستشویی محکم است و هیچکس نمیتواند حتی با لگدهای جانانه هم از بیرون آن را باز کند. همکارم خواست که از او بپرسم پیشنهاد خودش برای اینکه دستشویی دارد چیست و تلفن را قطع کرد. از او که پرسیدم گفت به راننده سرویس زنگ بزنیم تا بیاید و او را به خانه ببرد.
گفتم: «اوووووه. تا خونه میخوای صبر کنی؟ خیلی طول میکشه که. چطوری جیشت رو نگه میداری؟ به نظر من یکی از سختترین کارهای دنیا اینه که آدم جیشش رو نگه داره. تو چطوری کار به این سختی رو انجام میدی؟»
و او پاسخی نداشت.
دنبال راهحلی بودم که بتوانم او را راضی به دستشویی رفتن بکنم. احساس میکردم خودم تحت فشار هستم. یادم افتاد دیروز من و او تنها مسافران سرویس بودیم. چون هوا خیلی گرم بود، راننده کولر ماشینش را روشن کرده بود. من روی صندلی جلو نشستم و او روی صندلیهای عقب.
خیلی زود پیاده شدم و راننده صحبت از این میکرد که وقتی من پیاده شدم، قرار است او جای من را بگیرد. من موضوع را فراموش کردم تا امروز صبح که به محض ورودش گفت: «من میخوام امروز هم برم تو ماشین راننده سرویس جلو بشینم.»
راستش کمی هم نگران بودم. چون دیده بودم که او در ماشین والدینش همیشه در صندلی مخصوص خودش در عقب ماشین جا خوش میکند. اما اشتیاقش برای نشستن روی صندلی جلو خیلی شیرین بود و با شعفی وصفناپذیر از آن حرف میزد.
از همین حربه برای دستشویی رفتنش استفاده کردم.
گفتم: «مگه نمیخوای امروز سوار ماشین میشی بری جلو بشینی؟»
با اشاره سر و چشمان درخشان تأیید کرد.
گفتم: «مگه نمیخوای از نشستن روی صندلی جلو کنار آقای راننده کیف کنی و حالش رو ببری؟»
باز هم تأیید کرد.
گفتم: «اما وقتی جیش داشته باشی که دیگه بهت کیف نمیده. چون همش باید به فکر این باشی که جیشت رو نگه داری.»
با خنده گفتم: «تازه اگه یه وقت تو ماشین جیش کنی چی؟»
خندید. کمی فکر کرد.
بعد گفت: «میرم دستشویی.»
وقتی رضایتش را برای دستشویی رفتن شنیدم، نفس راحتی کشیدم و سریع با هم راهی شدیم. لبخندزنان پشت سر من میآمد و از اینکه به خاطر این کارش میتواند از مامانش جایزه بگیرد میگفت و من تند و تند راه میرفتم که نکند یک وقت پشیمان شود. اما غافل بودم که او در تصمیمش برای لذت بردن از تماشای بیرون از شیشه ماشین سرویس راسخ است.
این خاطره از تمام خاطرههایی که خودم از ماشین داشتم برایم پررنگتر بود و دلم خواست در مسابقه دنده عقب با اتو ابزار از آن برای بقیه هم بگویم.