آوا با نگاه پر از سؤال، به مرد نزدیکتر شد.
دستهایش کمی لرزان بود، اما قلبش پر از هیجان و کنجکاوی.
در دلش، احساس میکرد که این دیدار، شروع یک راه جدید است؛ راهی که شاید او را به جاهای عمیقتر و ناشناختهتری ببرد.
مرد مهربان و آرام، با صدایی ملایم گفت:
“درختها، داستانهای قدیمی را در دل دارند. هر شاخه، هر برگ، رازهای کهن را نگه داشته است. شاید اگر گوش بدهی، آنها هم حرف بزنند.”
آوا کمی فکر کرد، و سپس کمی به سمت درخت بزرگتر، کهنسال، خم شد.
صدای باد، ترانهای بیانتهای در دل درختان را میخواند، و آوا، آرام در کنار آن ایستاد.
هر باد، انگار چیزی در دلش را نوازش میداد، و هر صدای ورقهها، حکایتی از گذشتههای دور بود.
در این لحظه، احساس کرد که خودش هم بخشی از این رازهای کهن است؛
داستانهایی که در دل طبیعت خفتهاند، فقط باید آرام و با دل باز، گوش داد و فهمید.
در دلِ شب، آوا احساس کرد که باید یک قدم دیگر بردارد،
یک قدم عمیقتر در دنیای رمزآلود و زیبای خودش…