اگر میتوانستم همین الان چمدان خودم را میبستم و از اینجا میرفتم هر کجا که بتوانم ازادانه بخندم و کارهای مورد علاقه ام را بکنم،اهنگ گوش کنم و حرکات موزون از خودم در میاوردم،میرفتم تا بتوانم درد شیش سال قلبم را ارام کنم جایی که بتوانم راحت نفس بکشم بدون رد اشکی که هر روز صورتم را در بر میگیرد،نفسی راحت و بدون دغدغه تنهایی و احساس زندگی...دلم میخواهد فقط بروم و از این دنیای پر هیاهو و زجر اور دور شوم جایی که فقظ خودم باشم و خودم؛اینکه به جایی برسی که بخواهی فقط فرار کنی بد دردی است ولی من به این نقطه رسیده ام اما نمیتوانم حتی فرار کنم،در قفسی خفقان اور با دست و بال بسته تنها چیزی که دارم اکسیژن است که آن هم اکثر اوقات به پایین ترین حد خود میرسد.اگر از من میپرسیدند بزرگترین ارزوی تو چیست؟میگفتم:بگذارید فقط بروم من از ماندن و دست و پا زدن به خط آخر رسیده ام.بگذارید با شادی از دنیا بروم نه با سینه ای از انبوه خانه کرده در کنج این قلب....من چیز زیادی نمیخواهم،من فقط آرامش میخواهم؛آرامش حق هر فردی از این زندگی واهی است...
اما از این زندگی فقط من مانده ام و آرزوهایی که در غبار خیال،بر دیوار ناممکن ها نقش بسته اند...