
بعد از هزار و اندی سال که گمش کرده بودم پیدایش کردم.
اما اینبار دیگر نمیشناختمش.
چشمانش پر از حرف های نگفته بود. پر از از راز های مگو.
دیدنش حالم را دگرگون میکرد.
دیگر بازی نمیکرد حتی دیگر صدای خنده اش هم آنقدر بلند نبود. مو هایش پریشان بود و دیگر پاپیون قرمزش را هم به سرش نزده بود. شاید او آشنای من نیست اما نه صبر کن چمانش همان چشم هاست لب هایش همان لب ها اما چیزی در چهره اش جدید بود. غمش.
غمی که چهره اش را تیره تر کرده بود و ابرو هایش را در هم کشانده بود. دلم به حالش سوخت
دلم خواست بغلش کنم و آنقدر فشارش بدهم که تمام غم هایش یکجا تکانده شود. اما خب ناگهان چیزی مرا به سمت عقب پرتاب کرد.
گویی به اندازه صد سال از دخترک کوچک دور بودم.
خیلی وقت پیش ها از دستش داده بودم و حالا حالا ها باید میدویدم تا دوباره به او برسم.
راستی اون رو معرفی نکردم نه؟؟؟
اون خودم بودم خودی که دیگه نمیشناسمش. 🙂