ستاره
در آخرین پیچ زندگی یادت افتادم
تمام مسیر آمده را برگشتم تا از نو
برا یت بخوانم سرگذشت تلخم را
برگشتم ولی کاش نمی آمدم
برمزار هزار ان آرزوی برخاک خفته ام
گریستم در بازگشت دلم هزاران بار اسیرشد و شکست
ستاره بازگشتم تاوان سختی داشت
نشسته ام به انتظار باد نسیان تا بر سرز مین خاطراتم بوزد ........
هجرتم از امروز به دیاریست بی نام ونشان
گویی به ناگاه مرگ در نیمه شب مهتابی زندگیم که هم چیز و همه کس واضح است دق الباب کرده باشد و بخواهد با من همنشین شود وببر مرا
بانگاهی نه از سر التماس بل از سرحسرت به اتاق پر از خاطراتم می اندازم دستم را می کشد میماند در تخت و جدا میشوم باحسرت همسفر میشوم با ..........