بادام تلخ سرگذشت شکوفه هایی
را در سینه دارد
که چاره ای جز ماندن،
بر مزار مردم بی آرزو نداشتند
---
بعد تو در این خانه
با دیوار عقد اخوت بست،
سایهاش را بر شانههای خسته آویخت
و به جای صدای تو
نفسِ سردِ سکوت را به جان خرید.
پنجرهها دیگر چشم به راه نیستند،
ماه از قابشان کوچ کرده،
و فانوسهای خاموش،
قصههای نیمهتمام تو را در دل میسوزانند.
اما هنوز،
در شکاف هر آجر
نامت جوانه میزند،
و در خواب هر سنگ
ردّ قدمهایت باقی مانده