
نمی دانم اینهمه آرامش وسط یک جنگ فرسایشی، طبیعیست؟ یا شاید هم فقط حقهی ذهن من است. مکانیزمی برای بقا.
اینکه وسط گریه برای بچه های پرپر شده مردم، خودت را با نوشتن آرام کنی، طبیعیست؟ وسط آوارِ خبرهای سیاه، توی روزهای تلخ، بنشینی کنار گلدان هایت و بهجای فریاد، کلمه بنویسی.
در این پنجاه وچند روز دلبسته شدم، دلتنگ شدم، نویسنده شدهام، با «ویرگول» آشنا شدم، پرچم به دوش شدم، مادرتَر شدهام، حتی کارمندی صبورتر...
این روزها هر کلمه، یک بندِ نامرئیست که من را محکمتر به زندگی گره میزند.
با چند آهنگ تازه، به زندگیام رنگهای جدید پاشیدهام. سبزهی نارنجِ هفتسینم هنوز زنده است؛ که برای من – با آن سوابق درخشان در نگهداری گل و گیاه – خودش یک جور رکورد تاریخیست!
این مدت، همهچیز به طرز طربانگیزی شفافتر و عمیق تر شده. با اینکه مرگ، همین نزدیکیها، دور و برمان پرسه می زند، من بیشتر از همیشه، به دامنِ زندگی چنگ زدهام.
آدمها برایم، ناگهان دوستداشتنیتر شدهاند. مادرم زیباتر شده، رنگ موهایش انگار بیشتر میدرخشد. دختر سه ساله مشیرین زبان تر شده. حتی دلم برای دوستانی که سالها ندیدمشان، بیشتر از همیشه تنگ شده.
دلم… برای بهارنارنجهای شیراز تنگ شده؛ برای آن باغهای افسانهای، برای آن بهشت کوچک و آرام «حافظیه».
دلم برای آبیهای جنوب تنگ شده. برای بوی نمک و دویدن نسیمش میان موهایم.
ناخنهای دخترکم را لاک میزنم. انگار دارم رنگِ زندگی را روی انگشتان کوچکش میپاشم. برایش شعر میخوانم و شبها، وقتی چراغها خاموش میشوند، برایش قصه میبافم. از دنیایی بدون جنگ، بیاضطراب، بیغم.
از دنیایی که صدای دریا، همان صدای صلح است.
از زیبایی دنیای نه چندان دور برای او ...
از زیبای آینده ای نه چندان دور برای او.