
دلتنگی اگر کوه بود، تیشه فرهاد هم ارثیه ی من بود.
دلتنگی اگر دیو بود، دستانم با گرز رستم به جانش می افتاد.
دلتنگی اگر دیوار سنگی بود، چون پیچکی دور تا دورش را در حصار برگهایم می فشردم.
اما دلتنگی هیچکدام از این ها نیست...
دلتنگی فقط درد کوچک و ظریفی ست که در شوره زار قلب می روید و آرام آرام ریشه می دواند.
تا جاییکه تسلیم شوی. تا ریشه هایش آرام آرام راه نفست را بگیرد.
دلتنگی، نام دیگر سرگشتگی ست شاید...
سرگشتگی برای کسی که حتی نمی دانی کجا باید به دنبالش باشی.
برای حسی که نمی فهمی چه نام دارد. یا می دانی اما نمی خواهی نام گذاری ش کنی.
گویی اگر به خودت اعتراف کنی که چقدر بی دلیل دوستش داشتی و چقدر بی شرمانه هنوز حسرت خیال آغوشش را می کشی، هر چه از خودت ساخته ای فرو بریزد.
حسی که عقل رسوایی می نامدش. و دل چون کودکی لجباز با دمپایی های بزرگتر از خودش، به دنبال این رسوایی می دود.
عقل می گوید شرم آور ست دل اما گوشش بدحرف این و آن نیست.
دلتنگی آرام آرام می چکد روی قلبی که سنگ قبر رویاها شده، چکه چکه.. سینه سنگ را می شکافد.
و تو برای اولین بار شاید چنین دردی را بیرحمانه دوست داری.
خواهی نامش را بیاوری.