
عمارت گرم بود. نه فقط از بخاریها؛ از صدا، از خنده، از انارهایی که دانهدانه توی کاسههای کریستال میدرخشیدند و هندوانهای که قاچهایش، مثل دلِ بازِ خانه، روی سینی مسی نشسته بود. یلدا همیشه در این خانه همینطور بود؛ شلوغ، قرمز و پر از زندگی. مثل هاله.
آقاجون کنار عزیز نشسته بود، عینکش را روی پل بینی گذاشته بود و آرام حافظ میخواند. گندم با لبخند به فالی که آقاجون برایش گرفته بود گوش میداد. بزرگترها گرم صحبت بودند.
امیرحسین روی مبلِ استیلِ همیشگیاش نشسته بود. با همان پیراهن سفید و اتوکشیده، اما آستینهایی که کمی تا زده بود. تماشاگر بود. تماشاگرِ اینهمه رنگ در تضاد با دنیای خاکستریِ بیمارستانش.
ناگهان هاله از جا بلند شد. بیهوا، بیاینکه از کسی اجازه بگیرد، سمتِ او آمد. امیرحسین انتظار داشت روی دستهی مبل بنشیند یا صندلی کنارش را بکشد.
اما هاله قوانینِ خودش را داشت. کنارش جا باز کرد، نیمی از وزنش را روی زانوی او انداخت و سرش را به شانهی مردانهاش تکیه داد. نه ناگهانی، نه نمایشی؛ انگار هزار سال است که جای او همانجا بوده.
امیرحسین یک لحظه مکث کرد. نگاهی به آقاجون انداخت. اما بدنش، سریعتر از منطقش، واکنش نشان داد. دستش رفت دور کمر هاله و بیحرف، او را روی پاهایش نشاند. تا نیفتد.. مازیار خندید رو به عزیز: «باز شروع شد…» عزیز، در حالی که میوه تعارف میکرد، بیآنکه برگردد سرش را تکان داد: «ولش کن، بچهست. بذار راحت باشه. هاله سرش را روی سینهی امیرحسین جابهجا کرد و آرام گرفت. امیرحسین دستش را آورد روی شانهی او. نه محکم، نه مردد. انگشتهای کشیدهاش آرام رفت توی موهای حالتدار و رهای هاله و همانطور که نگاهش هنوز به جمع بود، شروع کرد به نوازش. ریتمی آرام، در آنهمه هیاهو. هاله دانهای انار برداشت، بالا گرفت سمت دهان امیرحسین: «نوبت فال منه. بخور تا شیرین بشه.»
امیرحسین انار را از دستش خورد. ترش و ملس بود، مثل خودِ هاله. آقاجون عینک ذرهبینیاش را زد و بیتشریفات دیوان حافظ را باز کرد. صدایش لرزشِ پیری داشت، اما محکم بود:
«شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما
بسی گردش کند گردون، بسی لیل و نهار آرد»
هاله خندید و رو به امیرحسین گفت: «یعنی الان خوبه، دیگه؟»
امیرحسین لبخند زد. سرش را کمی خم کرد و کنار گوشش گفت: «یعنی همین الان مهمه. نه دیروز، نه فردا.» هاله کمی جابهجا شد وزنش را بیشتر روی او انداخت. سرش را عقب برد تا صورتش را ببیند:«پس چرا انقدر ساکتی؟» امیرحسین نگاهش کرد. لبخند خیلی کمرنگی گوشهی لبش نشست: «دارم نگاه میکنم.»
—«چی رو؟»
دستش لحظهای در موهای هاله مکث کرد. بعد آرام گفت:«همین شلوغی رو. و تو رو که وسطش آرومی.»
هاله مکث کرد. بعد خیلی ساده، طوری که فقط امیرحسین بشنود، گفت: «خوبه که هستی.»
نه با تأکید. نه با معنای عاشقانهی مرسوم. انگار جملهای بود که باید گفته میشد و تمام. اما همانجا، بیصدا، چیزی در قلبِ دکتر امیرحسینِ صدر، پشتِ آن دکمههای بسته و صورتِ جدی، ترک خورد و جوانه زد. چیزی که هنوز اسم نداشت...
لینک کامل رمان هم نبض: https://eitaa.com/Hamnabz
(یک عاشقانه ی آرام. روایتِ عشقی که نبض داشت...)
اما ریشه داشت.