یک مرد معمولی در یک کافه با یک سکه نشسته و تصمیم میگیرد شیر یا خط بیاندازد تا قهوه بخورد یا به خانه برود.
اما سکه از دستش میافتد. به پای دیگران میخورد. از کافه بیرون میزند. در فاضلاب میافتد.
شاید فکر کنید این شروع یک داستان ساده است. اما این «شهر» است؛ روایتی که در آن هر کس شهر را از دید خود میبیند و داستان خود را تعریف میکند. یک روزنامهفروش، یک آرایشگر، یک گلفروش، یک شهردار، یک کارآگاه، و حتی... یک تکه آسفالت شکسته، یک خط عابر پیاده، و یک سکه مغرور.
هر راوی صدای خودش را دارد. هر کدام زخم خودش را. و همه با هم معمایی را پیش میبرند که شاید هیچکس نخواهد به راحتی حلش کند.
«شهر» یک پازل است. آرام آرام، نشانهها کنار هم چیده میشوند، گرهها گشوده میشوند، و فرم در مسیر محتوا پیچیدهتر میشود.
چرا این روایت اینقدر عجیب است؟
شاید دلیلش در همان سکهای باشد که ته فاضلاب افتاده و هیچکس نتوانست بردارد.
شاید دلیلش در پایان مشخص شود.
اگر به دنبال روایتی خطی و ساده نیستی، اگر از قدم زدن در شهری که هر گوشهاش یک راوی جدید دارد نمیترسی، «شهر» ممکن است همان کتابی باشد که منتظرش بودی.
به زودی، با همراهی یکی از ناشرهای معتبر ایران.
منتظرت میمانم.
نیما نوذری