
کجایی؟
دقیقا کجا؟
دلم ...
نه، فقط دلم نیست ؛
"تمامِ وجودم برایت تنگ شده !"
از حالت بیخبرم
و این بیخبری
مثلِ موریانه
دارد استخوانهایِ صبرم را میجود.
میفهمی؟
دارم میمیرم از نگرانی!
- آرامِ جآنم . . .
یک سوالِ بزرگ
رویِ گلویم سنگینی میکند :
چی میشد ...
ها؟ چی میشد
اگه به منم
امانِ حرف زدن میدادی؟
چی میشد اگر
میذاشتی این بغضِ کهنه
در گوشِ تو مچاله شود؟...
اما تو
گوشهایت را بستی،
چمدانت را بستی،
و مرا
در انفرادیِ سکوتت
حبس کردی . .
این بود رسمِ عاشقی؟
* جانم به قربانت ... *
این بود آن همه قرار؟
- آرامِ جآنم . . .
نمیدانی ...
قسم به تمامِ شبهایِ بیداری،
نمیدانی که مآهورت
دارد زیرِ آوارِ این دلواپسی
نفسهایِ آخرش را میکشد .
مآهور ...
همان که روزی
آفتابِ شبهایت بود،
حالا در ظلماتِ بیخبری
گم شده است !
یک خبر،
فقط یک واژه ؛
برایِ نجاتِ من کافیست ..
اما تو ...
انگار امانِ شنیدن هم نداری!
- آرامِ جآنم . . .
بیا و ببین
که فراق،
چطور از من
یک "ویرانه" ساخته است.
من نگرانم...
نگرانِ قلبی که
دیگر کششِ این همه " کجایی " را ندارد.
برگرد...
قبل از آنکه
مآهور
برایِ همیشه
سکوت کند ؛
« من منتظرت میمانم ؛ »
آرامِ جآنم . . .
آرامِ جآنم . . .
آرامِ جآنم . . !
_ مآهور