ساعت از دوازده شب گذشته
دقیقترش رو بخوای؛ ۱۲:۴۴ دقیقه بامدادِ یه شب قشنگ و دلبرِ تیر ماهیه..
از اون شبایی که انگار آسمون با زمین دستبهیقه شده تا یه تخفیف مشتی به هوا بده.. از همون خنکیهای ملایم و موذی تابستون که سُر میخورن زیر پوست آدم و مجبورت میکنه پاهاتو جمع کنی توی شکمت
ایرپاد چپانده شده توی گوشم، گوشی رو با دو تا دستم محکم گرفتم و زل زدم به این صفحه سفید و بیزبون ویرگول..
آخخخ که چقدر دلم برای این اتمسفر... برای لجبازی با این کلمهها و برای تکتک آدماش لک زده بود
راستش رو بخوای... سلاام ویرگول .. سلام به هر چشمقشنگی که الان داره این خطها رو اسکرول میکنه
بیستوسه روز کم نیستها ! دقیقا معادل ۵۵۲ ساعتِ لایتناهی..
یا اگه بخوام با منطق تجربی و کنکوریِ خودم حساب کنم، میشه…
زمان لازم برای فراموش کردن نیمی از چرخه لعنتیه کربس .. حفظ کردن جدول تناوبی از آخر به اول و بازخوانیِ کل فیزیک حرکتشناسی ... ( بچههای تجربی قشنگ عمق این فاجعهی دردناک رو با سلولهای خاکستریِ مغزشون درک میکنن و میدونن چه دردیه )
توی این مدت نبودنم شبیه به یه سکوت رادیویی بود.
یه جور خط صاف و بیاحساس روی مانیتور علائم حیاتی؛ همون که تو پزشکی بهش میگن آسیستول و پرستارها دستپاچه میشن…
اما بهنظر من، در واقعیت فقط دست کشیدن ارادی از هیاهو بود، یه جور غیبشدن لوس و خودخواسته برای این که یکم خودم رو توی آینه خودم پیدا کنم.. غبارِ روی دلم رو بتکونم و دوباره بشم همون ماهوری که بلد بود با کلمات جادو کنه..
این روزها چطور گذشت..؟
اِمممم… بذار اعتراف کنم چون اینجا محکمهی اعترافات دوازده شب به بعده :))))
بذارید از همین اولش لو بدم که من کل اونچندوقتِ روزای پر از فراز و نشیب رو پناهنده شده بودم به خونه صمیمیترین دوستم، یعنی لیلیخانمِ گل.. ^^
البته فکر نکنید تمام این مدت ما همش داشتیم با هم خوش میگذروندیم و همهچیز گلوبلبل بودها
اصلا و ابدا !!!
در واقع در نبودن و سکوت اون فرد… من رسما به یهموجود غیرقابلتحمل و لوس تبدیل شده بودم
همینجا وسط این متن باید بگم
" لیلیخانمِ قشنگ و بداخلاق، مرسی که توی این چندماه کل چصنالههای بیانتهای من، لوسبازیام، نق زدنای مکررم و قهر و آشتیهای یهوییمون رو تاب اوردی. "
نمیدونید که … قشنگ دیوونهش کرده بودم
یهروزایی بود که از سرِ لجبازی و دلتنگی، گریه میکردم و بدون خبر میزدم بیرون و توی خیابونا گم میشدم و لیلی بیچاره باید نصفهشب سراسیمه دنبالم میگشت…
یا اون روزایی که از شدت حرص و فکر و خیال، لب به غذا نمیزدم و ایشون بهزور و با دعوا قرصای تقویتی و مسکن رو میتپوند توی حلقم…
روزایی که سر مسائل کاملا پوچ با هم سگدعوا راه مینداختیم و دو ساعت بعدش مینشستیم با هم گریه میکردیم…
حتی همین الان که دارم اینا رو مینویسم... باهاش قهرم! آره! دقیقا همینالانشم با هم سر یه موضوعی لجبازی کردیم و باهاش سرسنگینم
ولی با پررویی تمام اومدم توی تراس خونه خودش نشستم.. پتو رو دور خودم پیچیدم و دارم اینارو مینویسم تا این پست رو براتون بزارم (رفاقت تخس و ماورایی یعنی همین دیگه!)
بخش دیگهای از این روزا هم توی تاریکیِ دلم بین گالری گوشیم و پوشه خاکخورده نوتها سپری شد..
من کلا آدم زنده نگهداشتن لحظهها با اسکرینشاتم^^
از اونایی که از تیکهکلامای خاص یا از اون پیامای کوتاهی اسکرین میگیرن که توی همون ثانیه اول یه ولتاژِ وحشتناکی از آمپر رو مستقیم سرازیر میکنه به بطن چپ قلب آدم و کل سیستم عصبی و سمپاتیک رو به اکشن میندازه
و خب.. نوت گوشیم پر شده بود از جملات نصفهکاره و سقطشده .. شبیه به یه جور پیشنویس برای زندگی که انگار شهامتِ زدن دکمه انتشارش رو نداشتم و ندارم.
مثل همون شبی که یهنمِ بارون کوچیک میومد.. از اون بارونای یهویی و بهاری که فقط کوتاه میبارن تا هوا رو زیادی رمانتیک کنن و لج آدم رو دربیارن . . .
منم که کلا پایه دیوونهبازی (البته هروقت که خودم مودشو داشته باشم…)
بلند شدم وسطِ حال، یکی از لایتترین و مودترین آهنگ اسپاتیفای رو پلی کردم، چشمام رو بستم و یه دور افتخاریِ چند دقیقهای وسط اینجا واسه خودم چرخیدم و رقصیدم و لیلیخانمِ بد عنق هم از روی مبل با کوسن میکوبید تو سرم که « بگیر بتمرگ من فردا لنگِ صبح باید بیدار شم .. »
( آره خلاصه؛ لوس و دیوونه هم خودتونید ولی جدی چسبید ! )
بعدش نفسزنان با موهای پریشون اومدم تو نوت گوشی با فاز فیلسوفانهام نوشتم^^
" باران .. متغیر وابستهایه که کاملا مستقل از دلتنگی ما میباره، اما چرا نمودار احساسات ما با یه شیب اکیدا صعودیبهش واکنش نشون میده؟ و اینو کدوم فرمولی میتونه توجیه کنه؟! "
یهشب هم همهچیز زیادی کلافهکننده شده بود و اعصابم بشدت خطخطبی بود.. از اونشبایی بود که مغزم ارور ۴۰۴ میده و هیچ پچِ امنیتیای روش اثر نداره
بدون این که به کسی بگم با اوضاع افتضاح زدم بیرون ...
قدم زدنِ بیهدف توی خیابون.. بدون مبدأ.. بدون مقصد...
یه جور حرکت رندوم روی خطوط نامشخص شبیه به ذرات معلق توی حرکت براونیِ فیزیک ..!
اینقدر رفتم و رفتم و اهنگ گوش دادم که توی خطوط فرعی و ناشناخته شهر گم شدم^^
بله! برای بار هزارم بازم گم شدم ولی غریبه بودن با خیابونا حس عجیبی داشت.. یه جور تعلیقِ لذتبخش و تخس همراه با ترس و اضطراب شدید(که واسه هزار و یکمین بار هم به غلطکردن افتادم، ولی باز آدم نشدم..)
اصلا به قول اون جملهای که یهبار توی توییتر دیدهبودم . . . "گاهی باید گم شی تا بتونی خودتو تو نقطهای پیدا کنی کههیچکس آدرست رو ندارد "
و از اونجاییکه خیلی کلهخر و پروئم و نمیخواستم به لیلیخانم رو بندازم… همونجا کفزمین نشستم و شروع کردم التماسکردن به اون فرد… (ولی جدیجدی از راهدور نجاتم داد ها!)
و الان که دارم بهش فکرمیکنم میبینم، چقدر این گمشدن فیزیکی؛ شبیه به گمشدنِ این روزام تو ساحت معنا و خودمه…
چقدر دلم میخواست یکی بود که بدون آدرس، جام رو بلد بود:))))
توی این چندوقت، یهحضور مبهم اما بینهایت لطیف و نرم هم مدام در پسزمینه ذهنم وول میخورد ؛
نمیدونم چطور توصیفش کنم که حق مطلب ادا بشه و زیادی هم لو نره... دقیقا شبیه به یه پدیده مکانیک کوانتومی که نمیتونی همزمان سرعت و مکانش رو با هم مشخص کنی
یه حضورِ نامرئی اما به شدت ملموس..
مثل هیدروژن توی اتمسفر..
نمیبینیش اما اگه نباشه سیستم تنفسیت درجا مختل میشه
نه گلهای هست و نه قراری ...
نه دوری مطلقی که بشه اسمش رو گذاشت کات و تمامشدن .. و نه نزدیکیِ واضحی که بشه بهش تکیه کرد و واسش لوس شد.
فقط یه جور دلتنگی و حضور ملو و لایت، شبیهِ طعمگس چایی سرد شده روی میز مطالعه بعد از هشت ساعت درس خوندن.
آدم دلش میخواد تخسبازی دربیاره و گله کنه نق بزنه و بگه "چرا فلانجا نبودی!؟" یا "چرا فلان حرف رو زدی و دل منو لرزوندی!؟"
اما بعد به این نتیجه میرسه که بعضی آدما اصلا تعریف شدن برای اینکه یهعلامتسوال قشنگ و شیک و مینیمال باقی بمونن.. یه متغیرِ مجهول توی تمام معادلات چندمجهولی زندگیت که هیچوقتِ هیچوقت دلت نمیاد حلش کنی
- چرا؟ چون ارزش مجهولبودنش و همون حستعلیق لطیفش از هر جوابِ قطعیای قشنگتر و باارزشتره..
به قول آلبير کامو توی کتاب سقوط :
" ما دیگر برای ابراز عشق به زمان نیاز نداریم
فقط به تلخیِ آن محتاجیم . "
البته من اصلا و ابدا نمیخوام تلخ باشم؛
اصلا مگه میشه ماهور برگشته باشه و براتون از تلخی بگه!!!
اصلا مگه دست خودمه؟!
زندگی برای من هیچوقت یه شعر رمانتیک و کلاسیک و کلیشهای نبوده .. بیشتر شبیهِ یه پیوستگی توابعه که مواقعی در نقاط بحرانی دچار شکستگیِ ناگهانی میشه
این بیستوسه روز به علاوهِی اونروزای قبلش.. دقیقا همون نقطه بحرانی من بود
مشتق اولِ نمودار زندگیم صفر شده بود و من مونده بودم توی مینیمم مطلق و همیشگی خودم... زلزده به نقطهای که انگار هیچ برداری بهش وصل نبود و همهچیز متوقف شده بود.
اما خب؛ خاصیت ریاضیِ باحال مینیمم چیه؟
[ اینکه پایینتر از اون دیگه هیچ نقطهای وجود نداره
یعنی از اونجا به بعد، حرکت نمودار زندگی قطعا و لزوما
فقط و فقط رو به بالاست . ]
پس اگه الان شما هم مثل چندوقتپیشِ من ؛ توی مینیممِ خودتون دستوپا میزنید ..غصه نخورید و ابروهاتون رو گره نزنید
چون طبق قانون تخلفناپذیر ریاضی .. صعودِ قشنگتون دقیقا از همین لحظه شروع میشه.
ببین کی بهت گفتم ! ^^
شببیداریای این مدت اما جنسشون خیلی فرق داشت . . . بیدار میموندم نه از سر فکر و خیالای پوچ و غصههای تکراری بلکه برای تماشای فرآیند تبدیل شب به روز ..
تماشای اینکه چطور فوتونهای نور کمکم و با لجبازی تاریکی رو تجزیه میکنن و آسمون سرمهای کمرنگ میشه .. توی همین بیداریای شبونه بود که فهمیدم "سکوت" خودش یه زبان زندهست…
وقتی زبانِ مادریت از کار میوفته، سکوت سلیسترین حرفیه که میتونی بزنی و عمیقترین حسها رو منتقل کنی.
حالا اما ... ورق برگشته!
دلم برای این اتمسفر و فضای گرم و نرمم…
برای تکتک شما و برای این کلمهها لک زده بود:)))
انگار یه جور نیروی گرانشِ فوقالعاده قویای دوباره منو کشیده سمت این صفحه…
چاییگلابم 'به یادِ یگانهی عزیزم^^' روی میز تراس کاملا سرد شده
نسیم تیرماهی لای موهام میپیچه و من با همین ریتمِ تند و با یه ذوق پنهونی دارم روی صفحه گوشی تایپ میکنم.
این یادداشت قرار نیست به فرمول خاصی برسه
قرار نیست آخرش نتیجهگیری اخلاقی بنویسم یا از این جملههای انگیزشی چرت و فیک بگم که
« از فردا همهچیز عالی خواهد شد … »
نه! دینامیکِ زندگی پیچیدهتر و در عین حال قشنگتر از این حرفهاست …
فقط خواستم یه ردپا بذارم.. بیام و بهتون بگم تنفسعمیق بکشید ؛ سیستم رو ریستارت کنید و بذارید زمان کارش رو بکنه
نبینم دلتون گرفته باشه ها .
خب! من اومدم… با همون چاییِ همیشگی
همون بحثای فلسفی و یهنمِ غیرمنتطقی …
و با یه دنیا حرفِ ناگفته که شاید به مرور زمان تبدیل به پستهای بعدی بشن
فعلا همینجا.. از وسط این تراسِخنک دکمه انتشار رو میزنم
بدونِ اینکه بدونم این خطوط قراره توی ذهن چه کسی چه فرکانسی رو فعال کنه و حالش رو خوب یا بد کنه…

پ.ن : آخ داشت یادم میرفت، آذر..آذر.. تو رو کجای دلم بزارم اخه؟! تویی که این اواخر کنارمون بودی و تنها هنرت این بود که با خاک یکسانم کنی و سر تا پایِ منو قهوهای کنی
از همین تریبونِ رسمی اعلام میکنم که با تو هم هنوز چصم و از دستت کلی گله دارم، فکرنکن یادم میره^^
-
وااااااای راستی کامنتای پستای قبلی رو دیدم و رسما کُپ کردم؛ قلبم اکلیلپاش شد :))))) چقدر خوشگل دلداری میدادیین و چقدر دلخور و شاکی... راستش اون موقع حالم میزون نبود گوشی رو پرت میکردم اونور و کلا چک نمیکردم ببینم دنیا دست کیه.
خلاصه ببخشید اگه بیمعرفت به نظر اومدم ولی از همین ثانیه آستینام رو بالا میزنم که جبران کنم و کلی گپ بزنیم
اصلا واسه اثبات حسننیتم هرکی هنوز دلخوره لبتر کنه تا آیدی تلگرام و شماره و آدرس خونهمون و سند ششدانگِ داروندارم رو بزنم به نامش تا غلظت دلخوریش صفر شه!
_ مآهور .
« یاخدا چقدر حرف زدم.. سرسام گرفتید؛ نه؟!
ببخشید اگه سرتون رو بهدرد اوردم فکرکنم خیلی چرتوپرت گفتم
واقعا نمیدونم بزارمش بمونه یا پاکش کنم…