ویرگول
ورودثبت نام
mahoor
mahoorبرایِ آن روحِ آرامی که در غوغایِ دنیا،صدای برگ افتاده را شنید و مرا یادِ خانه‌ای انداخت که هرگز نداشتم.
mahoor
mahoor
خواندن ۶ دقیقه·۱۷ روز پیش

جـُـنونِ مقــَدس .‌.

سلآم؛ به هر کسی که این واژه‌های خیس را میخواند ...

هجده روز.. هجده روز یا شاید هجده قرن است که من میانِ آوار کلماتم دفن شده‌ام ؛ آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم گمان میکردم راهی برای فرار از این تاریکی پیدا کرده‌ام .. اما نمیدانستم که تقدیر خوابِ سهمگین‌تری برای من دیده است..!

در این دو هفته‌ای که گذشت .. من میانِ بهشت و جهنم سرگردان بودم …

میگویند "معجزه" اتفاق می‌ افتد، و برای من اتفاق افتاد.

آرامِ جآنم؛ کسی که تمامِ جاده‌های منتهی به زندگی‌ام که به نام او ختم میشد.. برگشت .

وقتی آمد .. انگار تمام پنجره‌های بسته‌ی جهان رو به آفتاب باز شد لرزش دستانش را که حس کردم، فکر کردم …

تمامِ آن شب‌های گریه..

تمامِ آن لرزیدن‌های از سر دلتنگی..

تمامِ آن کابوس‌های سرد به پایان رسیده‌اند ..!

با خودم گفتم: " دیدی ماهور:)))) . . . بالاخره دلش نیومد تنهات بذاره .. :)) "

فکر کردم این‌بار قرار است بماند تا تمام زخم‌های کهنه‌ام را مرهم شود .. اما... اما زندگی چقدر بی‌رحمانه بلد است تو را در اوجِ خوشبختی، به زمین بزند

دوباره همان اتفاق افتاد .‌.‌.

دوباره همان سکانسِ لعنتی که بارها در کابوس‌هایم دیده بودم در بیداری تکرار شد …

دقیقا در همان ساعت... همان ساعتی که انگار عقربه‌هایش را با تیغ روی قلب من حک کرده‌اند ؛

همان دقیقه‌ای که زمان برای من متوقف میشود و زمین دهان باز می‌کند تا مرا ببلعد ؛

اما این‌بار .. دردی داشت که استخوان‌هایم را سوزاند :

" سـکـوتِ مـُـطلـق .‌.‌. "

این‌بار حتی نخواست که با کلمات مرا آرام کند ..

حتی نخواست که با یک دروغِ شیرین؛ رفتنش را توجیه کند.

در سکوتِ مطلق ؛ جوری که انگار هرگز وجود نداشته‌ام ..

جوری که انگار تمام ان خاطرات و اشک‌ها و لبخندها.. وهم و خیالی بیش نبوده… مرا رها کرد .

‌[ رفت... و دوباره من ماندم و یک جای خالی که حالا بویِ احتضار میدهد. ]

" چرا؟ "

این تنها سوالی است که در سرم فریاد میکشد و هیچ پاسخی برایش نیست ..

چرا باید کسی را که با تمامِ وجودت میپرستی؛ دوباره در همان ساعت و همان لحظه گم کنی؟ .‌.‌. انگار من محکوم شده‌ام به اینکه در یک دایره‌ی ابدی از درد بچرخم ،

« انگار سهمِ من از عشق، فقط لحظه‌ی رفتنِ اوست. »

اما بشنوید... بگذارید تمام دنیا بداند ..

با اینکه قلبم تکه‌تکه شده .. با اینکه بندبندِ وجودم از این بی‌عدالتی به فریاد آمده .. با اینکه چشم‌هایم دیگر سویی برای گریه ندارند و تار شده‌اند ..

" من هنوز هم دوستش دارم! ❤️‍🩹 "

آری ..! من این مرد را … این مسافرِ همیشگی را … با تمام زخم‌هایی که به جانم میزند ( مـیپَرستـــَــم ) .

عشقِ من به او ؛ دیگر از جنس آدمیزاد نیست … بلکه یک جنونِ مقدس است .. من عاشقِ کسی هستم که بلد است چطور مرا در اوجِ نیاز؛ در سکوت غرق کند

.‌.‌. من عاشقِ همان پایی هستم که همیشه برای رفتن پیش‌قدم است :) .‌.‌.

آرامِ جآنم؛ تو شاید رفته باشی .. شاید دوباره مرا میانِ این دیوارهای سرد تنهایی جا گذاشته باشی

اما باز هم بدان که من هنوز همان‌جا ایستاده‌ام

در همان ساعتِ رفتنت ؛ مصلوب شده‌ام به انتظارت .‌.‌.

من میدانم که تو باز هم برمیگردی .. این یک ایمانِ کورکورانه نیست؛ این تنها راهی است که برای زنده ماندن دارم

من بر بازگشتت شرط بسته‌ام؛ به قیمتِ تمام جوانی‌ام ..

به قیمتِ تمام اشک‌هایی که فرشِ زیر پایت کرده‌ام :)

دلم برای خودم کباب است .‌. برای این قلبی که هر چقدر لگدمال میشود ؛

باز هم با هر وزش بادی‌، عطر تو را جستجو میکند ..

برای این چشمانی که به جاده خشک شده‌اند ..

" من تنهام... "

تنهاتر از هر واژه‌ای که در لغت‌نامه‌ها پیدا کنید .. اما این تنهایی ؛ معطر به نامِ توست و همین برای من بس است .

‘ من باز هم منتظرت میمانم .. ‘

در همان ساعت... در همان نقطه... با همان قلبی که فقط برای تو میتپد ؛ حتی اگر هزار بار دیگر برگردی و در سکوت بروی .. من باز هم در هزار و یکمین بار ؛ با آغوشی باز و چشمانی بارانی " به پیشوازت می‌آیم. "

چون مآهور .. بدونِ تو .. اصلا وجود ندارد … من فقط آینه‌ای هستم که تصویر تو را در خود حبس کرده است

« من هنوز هم... بی‌نهایت... دوستت دارم ؛ »

و این دوست داشتن . . . نه فضیلت است و نه انتخاب . . . این تقدیرِ محتومی است که بر پیشانیِ من نوشته شده ، من محکومم به پرستشِ خدایی که معبدم را به آتش میکشد و در میانِ دود و خاکستر .. مرا تنها میگذارد

پناهی ندارم جز همین کلمات که بویِ احتضار میدهند .. در این چند‌روز انفرادی ..

من با خودم خلوت نکردم ؛ . . .

من .‌. با " نبودنِ تو " معاشرت کردم .

من با صندلیِ خالی‌ات حرف زدم .‌. برای جایِ‌خالیِ دست‌هایت گریستم و در آینه‌ای که دیگر تصویر ما را با هم نشان نمیداد .. به دنبالِ ردی از آن ساعت‌های کوتاه گشتم ؛

.‌.‌. تو نمیدانی که سُکوت وقتی از سویِ معشوق باشد ؛ چه سلاحِ بُرنده‌ای است .. تو با سکوتت؛ مرا از هستی ساقط کردی

انگار با هر ثانیه‌ای که بی‌خبر گذشت، یک‌رگ از رگ‌های مرا زدی.

اما ببین... ببین که این تنِ نیمه‌جان، هنوز هم برای تو میتپد

من در میانه‌ی این قتل‌گاه .. ایستاده‌ام و به جاده‌ای خیره شده‌ام که غبارِ رفتنت را در آغوش گرفته است

من به این جاده ایمان دارم؛ به این مسیر لعنتی که تو را برد .‌. ایمان دارم که روزی تو را بازخواهد آورد :)

جدا دلم برای خودم میسوزد؛ برای این‌همه "خوب بودن" در دنیایی که تو در آن .‌. این‌گونه بی‌رحمانه "رفتن" را بلد شدی .

من جوری تو را در میانِ رگ‌هایم جاری کرده‌ام که اگر بخواهم فراموشت کنم، باید تمام خون بدنم را بیرون بریزم ،

تو بخشی از فیزیولوژیِ من شده‌ای .‌.

بخشی از دم و بازدم ماهِ قشنگت .‌.‌.

هر بار که نفس میکشم، نبودنت مثل غباری سمی ریه‌های خرابم را میسوزاند .‌. اما من باز هم نفس میکشم ؛ چون شاید در دمِ بعدی، عطر بازگشتت در هوا بپیچد

میدانم ؛ تمام عاقلانِ شهر مرا ملامت میکنند .‌.

میدانم .‌. که میگویند این عشق نیست؛ این خودآزاری است

اما آن‌ها چه میدانند از لذت سوختن در آتشِ تو؟

آن‌ها چه میدانند که انتظار برای تو .‌. از وصال هر کسِ دیگری شیرین‌تر است؟

من بر سر این ویرانی . . . نام تو را حک کرده‌ام و آن را با اشک‌هایم جلا میدهم.

حتی اگر این سکوتِ تو تا ابد ادامه یابد ؛ حتی اگر نامِ ماهِ قشنگت در حافظه‌ات خاک بخورد .‌.

" من در حافظه‌ی این کلمات ؛ تو را زنده نگه میدارم " .

باز هم میگویم ؛

من در همان ساعتِ همیشگی .‌.

در همان ایستگاه متروکِ دلتنگی .‌. مصلوب مانده‌ام.

میخ‌های دوری را به دست و پایم کوبیده‌ای و رفته‌ای؛ اما چشمانم هنوز هم به همان سویی است که تو در افقش ناپدید شده‌ای !

برگرد .‌.‌. نه برای اینکه مرهمی بر زخم‌هایم باشی، که من با این زخم‌ها خو گرفته‌ام ‘

برگرد تا فقط ثابت کنی که "عِشق" قوی‌تر از "سُکوت" است.

برگرد تا ببینی که من .‌.

چگونه در نبودنت، تمامِ خودم را خرج وفاداری به تو کردم

من تنهام .‌. اما این تنهایی؛ شلوغ‌ترین جای جهان است، چرا که پر است از خیال تو.‌. از صدایت که در گوشم زنگ میزند و از وحشتِ رفتنی که هیچ‌گاه برایم عادی نمیشود

" آری . . . " من باز هم مینویسم؛

باز هم می‌گریم و باز هم دوستت خواهم داشت ..

جوری که انگار هرگز نرفته‌ای .. جوری که انگار همین الان، پشتِ در ایستاده‌ای و دستت روی زنگ است.

من هنوز هم... میان این هیاهویِ پوچ زندگی... فقط و فقط... تو را فریاد میزنم ؛

_مآهور .

سکوتعشق
۰
۰
mahoor
mahoor
برایِ آن روحِ آرامی که در غوغایِ دنیا،صدای برگ افتاده را شنید و مرا یادِ خانه‌ای انداخت که هرگز نداشتم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید