ماه خونین🌙
شب ساکت بود، آنقدر ساکت که حتی صدای نفس باد هم نمیآمد. مه غلیظی در اطراف جنگل پیچیده بود و تنها چیزی که دیده میشد، ماهی بود سرخ و درخشان، مثل چشمی زخمی در آسمان. مردم روستا به آن شب میگفتند "شب ماه خونین"، شبی که مرز میان عشق و مرگ گم میشود.
آریانا کنار پنجرهی کلبهاش ایستاده بود. دستانش سرد و لرزان، و نگاهش خیره به ماه. از وقتی لئون ناپدید شده بود، هر شب زیر همان ماه سرخ دعا میکرد که برگردد. میگفتند لئون را در جنگل دیدهاند، میان سایهها، جایی که هیچ انسانی جرأت رفتن ندارد.
صدای در، آرام به صدا درآمد. آریانا با ترس برگشت. کسی پشت در نبود، فقط نسیمی از خون و خاک وارد اتاق شد. قلبش تند زد. زمزمهای شنید: «من برگشتم آریانا…»
صدا از بیرون بود. با اشک و تردید دوید بیرون. مه کنار رفت، و او را دید. لئون، همان چشمهای خاکستری، همان لبخند عاشقانه… اما پوستش رنگی نداشت، و سایهاش روی زمین نیفتاده بود.
آریانا آرام گفت: «لئون؟ خودتی؟»
لئون لبخند زد، اما چشمانش خونآلود بود. «قول داده بودم حتی مرگ هم منو ازت جدا نکنه…»
اشک از چشمان آریانا جاری شد. به سمتش رفت، ولی وقتی دستش را گرفت، سرمای مرگ در انگشتانش دوید. قلبش تیر کشید اما عقب نرفت. گفت: «مهم نیست زندهای یا نه، فقط بمون…»
لئون دستش را روی گونهاش گذاشت. «بمون؟ اگر بمونم، تو هم مثل من میشی، در تاریکی، در خون ماه…»
آسمان ناگهان قرمزتر شد. نور ماه بر چهرهشان افتاد. صدای زوزه گرگها پیچید. زمین لرزید. لئون خم شد و آرام در گوشش گفت: «دوستت دارم… اما حالا باید انتخاب کنی… من یا نور.»
آریانا فریاد زد: «تو!»
و در همان لحظه، مه همهجا را پوشاند.
صبح روز بعد، روستاییان به کلبهی آریانا رفتند. در را باز کردند، اما از او خبری نبود. فقط ردّ دو سایه روی زمین مانده بود که در نور آفتاب ناپدید شدند.
از آن شب به بعد، هر بار که ماه خونین در آسمان میدرخشد، دو چهره میان مه دیده میشود: دختری و پسری که دست در دست هم دارند، بیآنکه سایهای داشته باشند.
و اگر به دقت گوش بدهی، صدایی میشنوی که آرام در باد میگوید:
«عشق، حتی مرگ را هم میشکند…»
در خونِ ماه، عشق اگر زاده شود،
مرگ هم در برابرش میلرزد...
اما یادت باشد،
هر عشقی که سایه ندارد،
روزی در تاریکی گم میشود.
عشق را با قلبت انتخاب کن، نه با ترس از تنهایی،
چون اگر برای فرار از تاریکی عاشق شوی،
روزی همان عشق، خودِ تاریکی میشود. 🌕🩸