ویرگول
ورودثبت نام
یسنا سعیدی
یسنا سعیدی
یسنا سعیدی
یسنا سعیدی
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

برای تو

اگر زندگیم یک کتاب بود،

صفحه ی تو گوشه ای خمیده داشت

که بخوانم تو را هر روز

و ببینمت هر لحظه؛

صفحه ی تو هرگز با ذوق چشمانم غریب نبود، با این حال اشک هایم را هم در آغوش میکشید، درست همان لحظاتی که از فرط نا امیدی به او پناه میبردم.

صفحه ی تو همتایی نداشت، آنها همه بی روح و تنها گوشه ای از داستان مغز نویسنده ی فانی بودند اما تو...

تو گرمی مانند آغوش پدر و تسلی بخشی، درست مانند لبخند امیدوار مادر زمانی که هیچ چیز در آن جایی که باید می بود نبود.

تو شادی حقیقی را به من آموختی نه لبخند های زودگذر را تو زیستن را به من آموختی نه صرفاً حضور را

آری، در نگاه من تو یکه تاز روایتگر داستانم بودی!

اگرچه همیشه حرفت یکی خواهد ماند اما جانِ جهان تو همیشه همان صفحه ی شیرینِ پر از خاطره می مانی و من روز به روز غرق ترم در این شکوه بی پایان.

راست میگفتند

"تاریخ هم تکرار شود تو تکرار نمی شوی"

یکسال پیش اینو برات نوشتمو فرستادم

نمیدونم الان کجای برزخ خدایی

ولی جان جهان تاریخ در حال تکراره

اما تو برای من؟ هرگز:)

۱۴۰۳/۱۲/۲۱

آغوشداستانکتابعشقعشق واقعی
۳
۲
یسنا سعیدی
یسنا سعیدی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید