ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۷ دقیقه·۹ روز پیش

بره گمشده

درست یکسال قبل داشتم با موتور کار میکردم از این اپلیکیشنهای حمل غذا و مسافر

ساعت یک شب بود یک درخواست از یک رستوران زیر زمین برایم آمد . از پیاده رو که خلوت بود رفتم. از زیر داربستهای یک ساختمان به آرامی گذشتم .یک دخترک قشنگ و عینکی که از خانه فرار کرده بود مثل بچه گربه ای بیچاره کنار در یک مغازه یا خانه بود انگار ایستاده بود. من ناخواسته نگاهش کردم و او از سر بیچارگی لبخند زد .نهایت ۱۸سالش میشد و زیر پنجاه حتی ۴۵ کیلو وزن داشت .فهمیدم که دختر فراری است ولی چون اولین باری بود که در عمرم دختر فراری دیده بودم ندانستم چه بگویم وچکار کنم. آرام دور شدم نه خیلی .ده قدم با آن رستوران فاصله داشت که آن هم تعطیل بود. دوتا از شاگردها شب را آنجا میخوابیدند در زدم با صدایی شبیه داد زدن گفت تعطیله ساعت یکه برو پی کارت. گفتم پس چرا درخواست اومده ؟گفت درخواست غلط کرده که اومده! میبینی که تعطیله دیگه چیزی. نگفتم برگشتم که به خانه بروم .دیدم یک پیکان وانت حمل میز صندلیه مراسم جلوی دختر ایستاد دوتا برادر کم سن بودند میشناختمشان یکی ۲۴ ساله دیگری ۱۶ ساله بزرگه آمد و کمی با دختر حرف زد. کمتر از سی ثانیه و دختر راضی شد برادر کوچک به جا بار رفت و دخترک جای او نشست و برادر بزرگ راند و به تالارشان که پانصد متر آنور تر بود رسید. در واقع تالار نبود یک انباری بود که میز صندلهای استیل رانگه میداشتند .خودشان هم شب را آنجا میخوابیدند. دیدم که در ریموتی انبارشان را زدند و با خوشحالی واردش شدند بغلشان یک میوه فروشی بزرگ که دوست برادرم است هنوز کار میکرد ساعت یک شب مغازه اش باز بود .به او گفت بیا مهمون داریم و من رد شدم و با کوله باری سنگین از حسرت به طرف خانه راندم و به آن دخترک فکر کردم و نگاهش که انگار میگفت من از خونه فرار کردم آقا خودمم نمیدونم چی میشه و دارم چیکار میکنم من تا پارسال داشتم با عروسکا و ماتیکا و لاک ناخونام بازی میکردم و بغل خرس گنده پنبه ایه صورتیم میخوابیدم حالا آواره کوچه ها شدم

ساعت یک نصف شب کی این سرنوشت رو حدس میزد ؟

و در موردش فکر کردم .فکرهای عمیق و خیالپردازی. دختر خوب و خیلی صاف و ساده و مودبی به نظر میرسید

از آن ناز پرورده های آفتاب و مهتاب ندیده و نازک نارنجی که مامانشان همیشه مراقبشان است و به همه چیزشان رسیدگی میکند و ترو خشکشان میکند این کلمه ترو خشک انگار مال مریضهاست خوب نمیدانم

من داشتم در موردش فکر میکردم که روزگار چطور عزیزها را ذلیل میکند و این چرخ بازیگر چه بازیها که در آستین ندارد ‌.

خیالپردازی من اینجوری بود :او تنها دختر پدر و مادرش بود عزیز و در دانه زندگی خوبی هم داشته پدرش یک نقاش ماشین بود یا هست یا شغلی شبیه آن مادرش هم زن مودب و بانزاکت و کمی خشکی بود ولی اورا خیلی خیلی دوست داشت دخترک یک دایی داشت که در تهران زندگی میکرد و دو تا عمه و یک عمو که اورا دوست نداشتند و با آنها قطع رابطه کرده بودند مادر بزرگ مادریش که عاشقانه دوستش داشت سه سال پیش مرده بود او واقعا دختر خوب و مودب و ناز پرورده ای بود دنیای خیلی کوچکی داشت یک اتاق کوچک پر از چیزهای صورتی لوازم التحریرش عروسکهایش لاک ها و خوراکیهای فانتزیش مادرش برای او همه چیز میخرید موهایش را شانه میکرد برایش داستانهای هانس کریستین اندرسن و هوشنگ مرادی کرمانی را میخواند به شهر بازی و مرکز خرید میبرد سه تایی به شمال و کیش و مشهد میرفتند ولی او هنوز خیلی پاستوریزه بود مادرش هم نسبتا پاستوریزه بود دنیای آنها در کارتنها و کتابها و آشپزخانه و سریالهای جم تی وی خلاصه میشد مادرش نمیگذاشت صحنه بوسه دو عاشق را نگاه کند آن لحظه ها او زمین را نگاه میکرد مادرش هم کانال را عوض میکرد برایش کیک و دسرهایی که از تلوزیون یاد گرفته بود را میپخت دو بره که در خانه پوشالی خود دور از دست گرگهای درنده آسوده میزیستند دخترک با هیچکس جز دختر همسایه در ارتباط نبود او هم مثل خودش پاستوریزه بود.

یک بار دوستش لب اورا بوسیده بود و رنگش پریده بود او مطلقا دوست نداشت از اتاق صورتیه بچه گانه اش دور شود دوست داشت تا ابد مادرش برایش خوراکی های فانتزی بپزد و برایش قصه بخواند با هم به مرکز خرید بروند و سوپ خامه ای و پیتزا سبزیجات بخورند در سینمایه طبقه آخرش فیلم ببینند و شب کتاب بخوانند و توی تخت نرمش کنار شاسخین بزرگ بخوابد تنها تنوعش عوض کردن رنگ لاک ناخن و گچی بود که به موهایش میکشید اگر پسری مثل خودش مودب و عاشق کتابها و شاسخین و رنگ صورتی پیدا میشد میتوانست باهاش حرف بزند به شرطی که عکس نخواهد ولی چندان مشتاق به این نبود

میتوانست به چند یا چندین سال بعد موکول شود هیچ اشکالی نداشت در گروه تلگرامی همکلاسیهایش با دخترها حرف میزد و به عکسهایشان نگاه میکرد از تجربه های خصوصی و هیجان انگیزشان میگفتند توی ماشین توی خانه توی پارک ولی پشت او میلرزید چطور ممکن است دختری اینقدر جسور باشد او به جای آنها میترسید خیلی دخترها میخواستند اورا با پسری دوست کنند ولی به محض دیدن عکس پسر مورد نظر منصرف میشد .

یک روز اتفاق بدی افتاد مادرش فهمید که بیماری سختی دارد و فرصت چندانی برایش نمانده نکبت مثل ارتش مغول به سرعت به سرزمین کوچک آنها رسیدو نابود کرد فقط سه ماه وقت داشت با مادرش که ترجمه کلمه امنیت و مصونیت بود وداع کند

از دیدن صورت تکیده او پدرش هم نابود شد موهایش سفید شد و سیگاری که چندین سال تفننی میکشید از لای انگشتانش کم نشد و راه چیزهای دیکر را هم باز کرد در روز خاکسپاری مادرش او نمیدانست چطور عزاداری میکنند این کارها را بلد نبود فقط میدانست که دنیا روی سرش خراب شد او مادرش نبود که به خاک میرفت تمام امنیت و شادی و خوشبختیش بود

بعد از او درو دیوار خانه برایش تحمل ناپذیر بود انگار خانه هم مرده بود و قبر شده بود حس میکرد جهنم که میگویند اینجوری است

او در تمام عمرش یکبار نان نخریده بود تنها جایی نرفته بود و همه کارها را مادرش کرده بود مادرش فکر نکرده بود اگر نباشد این طفل بیچاره چه میکند پدرش دیکر سر کار نمیرفت از دیدن او هم دیوانه میشد لباسهای مادرش را بغل میکرد و گریه میکرد حتی بلد نبود چطور به سر خاک مادرش برود از دوستش خواست ببردش یک روز مادر دوستش سراغش آمد و اورا با خود سر خاک برد او حتی بلد نبود گریه کند چون تقریبا هیچوقت نیازی به گریه نداشت حالا میدانست در واقع مادرش در حق او ظلم کرده

دنیایش خیلی کوچک بود صرفا چندتا خوراکی و کتاب و عروسک و گردش ..وقتی به خانه برگشت پدرش باز سیگار میکشید او در تمام عمرش چندان با پدرش هم حرف نزده بود بین آنها دیواری از بیگانگی بود پدرش آدم کم حرف و خجالتی بود جز کار کردن و نان در آوردن چیزی بلد نبود دیوارها به او فحش میدادند عکسها عروسکها آینه مبلمان ماتیکها و لاکها و کتابها و تلوزیون

دیوانگی به او فشار می آورد مثل گرگی که میخواهد در طویله را باز کند.

در پیش رو جز نکبت چیزی نمیدید در این محل تازه وارد بودند و کسی آنها را نمیشناخت برای اواین بار از جیب پدرش پول برداشت که چیزی برای خوردن بخرد شب تصمیم گرفت از خانه ای که شبیه گور شده بود بیرون بزند مثل یک بره بی دفاع همان لحظاتی که من داشتم ساندویچ و پیتزاو لیست خرید سوپرمارکت را به مقصد میرساندم او داشت قدم میزد تنها و غریبانه او بلد نبود با کسی ارتباط برقرار کند بلد نبود از کسی کمک بخواهد خجالتی بود در حد مرگ خجالتی از آنها که خجالت میکشند از معلم برای دسشویی رفتن اجازه بگیرند و خودشان را خیس میکنند ولی تا ساعت یک چکار کرده ؟

حتما گرسنه هم بود بعد سوار ماشین شد حسی دوگانه داشت هم میترسید هم از بودن میان آدمهایی که حتی از روی نیاز دوستش بدارند خوشحال بود جای آنها هرچه باشد از گوری که فلک برایش ساخته بود بهتر بود

اسمش را به مرد جوان گفت او هم لپش را با دو انگشت فشار داد اولین باری بود که مردی با او اینکار را میکرد در انبار میزو صندلهای استیل به او میوه و غذا دادند ساندویچ ژامبون مرغ با زیتون سیاه و نوشابه و میوه های آبدار و گران و کمپوت آناناس پسر ۲۴ ساله برایش تیشرت رئال مادرید و شلوارک راحت آورد و سیگار تعارف کرد گفت تا هر وقت بخواهی میتونی اینجا بمانی

قطع رابطهخانهدختر
۵
۰
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید