اداره فاضلاب۲
بهشان گفتم آنجا کلاس دانشگاه است میتوانیم ازشان بخواهیم بهمان نان و چای و دارو بدهند مسعود خیلی توی فکر بود و میگفت اینجا دیگه چه خرابه ایه کسی نگفته جرم ما چیه نه دادگاهی نه تفهیم اتهامی فقط گفتن بینابینی و وسلام بعد کنار دیواری نشست علی از درد لگد به خودش میپیچید و فحشهایه آبدار نثار سمیه میکرد سراغ محسن رفتم به خواب سنگینی رفته بود شاید در خواب فکر میکرد که آن چک را هم خواب دیده باز سراغ آن کلاس درس رفتم و نگاهشان کردم به خودم جرات دادم و با انگشت به شیشه زدم استاد جوان و خوشتیپ جلو آمد و در را برایم باز کرد و مرا به کلاس دعوت کرد یکی از بچه های محله مان که هشت سالی کوچکتر از من بود و در بچگی خیلی اذیتش میکردم ودختر یکی از فامیلهای دور و پولدار مادری هم جزو شاگردان آن کلاس بودند استاد به شکل تحقیر آمیزی به من اشاره کرد و گفت ببیتید این آدم نمونه یک آدم ضد اجتماعیه تو اداره فاضلاب اسم اینارو بینابینی گذاشتن
گفتم اینا چیه این چه طرز حرف زدنه مرتیکه در مورد من اشتباه پیش اومده.
همه بینابینیها اولش همینجوری جفتک میندازن ولی به مرور واقعیت رو میپذیرن بعد دکمه ای زیر میزش را فشار داد و همان مرد بدهیبتی که به محسن چک زده بود با یک لیوان بزرگ چای در دست وارد شد نگاهش واقعا ترسناک و رعب انگیز بود چای داغ را روی من پاشید و صدای خنده دانشجوها بالا رفت انگار بویی از ادب و انسانیت نبرده بودند بعد آن مرد با اشاره انگشت و تیغ نگاه بدون اینکه چیزی بگوید برایم خط و نشان کشید و رفت استاد پرسید جایگاهت رو میپذیری یا نه؟
گفتم چه جایگاهی من واقعا نمیدونم چی شده میخواستم اگه میشه بهم چای و غذا بدین سرم واقعا داره درد میکنه
.چای که داد بهت
و باز بچه ها خندیدند حس خیلی بدی داشتم اگر یک بار دیگر آن دکمه را فشار میداد و آن نره خر تو می آمد اتفاقات خیلی بدتری برایم می افتاد مثل یک کره داشتم زیر بار نگاه پرسشگر و تمسخر آمیز آنهمه آدم آب میشدم
استاد باز پرسید آیا جایگاهت رو میپذیری؟
گفتم من نمیدونم از کدوم جایگاه حرف میزنید تفهیم اتهام نشدم بهم گفتن تو بینابینی هستی جرمم یه دعوا تو محل کار و تاخیر و بدقولی بوده اگه واسه اینا کسی محکوم بشه نصف دنیا باید اعدام بشن
ببینید بچه ها این یه نمونه رایج تو عناصر ضد اجتماعیه که به راحتی مظلوم نمایی میکنن و خودشون رو بی گناه و تقصیر جلوه میدن باید از کسانی که همچین نویزهایی رو تشخیص دادن نهایت تشکر رو کرد .نه مثل آدم درس میخونن نه مثل آدم سر کار میرن نه جرات تشکیل خانواده دارن به درد هیچ کاری نمیخورن فقط سربار جامعه هستن همون خرابه ای که جلسه قبل نشون دادم بهترین جا برای ایناس
همان بچه محلمان که اسمش سهند بود دست بلند کرد و گفت استاد این بچه محل ماست من چیز خیلی بدی ازش ندیدم آدم معمولی و بی آزاری بود.
دقیقا مطلب همینه اینجور افراد خطرناک نشون نمیدن ولی تحت شرایط خاص مستعد ایجاد اغتشاش میشن.
گفتم یعنی باید اینجا بمونم چون ممکنه تحت شرایطی اغتشاش ایجاد کنم؟
نه احتمالا اجازه تردد بهت میدن ولی مهر بینابینی به پیشونیت میخوره و محدودیتهایی برات در نظر میگیرن.
اینجا بوفه ای هست که چای خرید ازش؟
هست ولی به تو نمیفروشن مگه بچه محلت برات بخره
پس من بیرون منتظرم
چند دقیقه بعد سهند با چای بیرون آمد ازش تشکر کردم و گفتم به مادرم بگوید در چه وضعی هستم
باشه بهش میگم موبایل هست میخوای باهاش حرف بزنی؟
احتمالا برات دردسر میشه زود برو فقط بهش بگو نگران من نباشه جام بد نیست بعد از خوردن چای کمی خودم را پیدا کردم و دنبال راههایه فرار گشتم و همزمان فکر میکردم دقیقا چه اتفاقی افتاده چرا راهم به این هلفدونی کشید راهرو پله هایه عریضی به طبقه بالا داشت یک سالن بزرگ و متروکه ترسنام بود که خاک مرده پاشیده بودند تویش آدم یاد همه بدبختی های نوع بشر می افتاد توی اتاقهایش هم خالی بود جز یک اتاق بزرگ که سی چهل آدم مطرود و هولناک تویش پلاس شده بودند به طبقه خودم برگشتم و از آنجا به طبقه پایین رفتم یک محوطه بزرگ که گویا روزی پارکینگی یا بازار مکاره ای بوده سگ تویش پرسه نمیزد و در بزرگی بود که به همان نخاله ها و خانه های متروک و ویران باز میشد از آن جا شاید میشد به شهر برگشت و نجات یافت صدای سوت زنگداری سکوت را شمست همان مرد بد هیبت بود از دور داد زد برو سر جات بینابینیه آشغالو سگی بدهیبت تر از خودش شروع به پارس کرد پیش محسن برگشتم از خواب بیدار شده بود و نسخ سیگار بود دلش میخواست گریه کند ولی اشکش نمی آمد گفتم طبقه بالا پاتوق معتادهاست میتوانی ازشان سیگار بگیری .علی سمیه را گیر آورده بود و زیر مشت و لگد گرفته بود صلاح ندیدم در دعوایشان دخالت کنم وقتی آن لگد را به ساقش میزد باید فکر اینجایش را هم میکرد مسعود از یکی از اتاقها ته باگتهایه خشکی پیدا کرده بود و سق میزد و از کتک خوردن سمیه لذت میبرد و میگفت تا تو لکاته باشی به مردهای محترم نگی نره خر .علی پایش را روی صورت سمیه گذاشته بود و از جیغ کشیدنش لذت میبرد
اینجا جای جفتک زدن نیست آشغال دوزاری هیشکی هم نیس به دادت برسه .
پاتو وردار تنه لش آی بی شرفا چرا به این قرمساق چیزی نمیگید تف به غیرتتون بیاد
گفتم تا تو باشی جفتک نزنی بیشرفم بابایه دیوثته که نتونسته تربیتت کنه
بعد علی خسته شد و رهایش کرد
کم کم داشت شب میشد من هم مثل محسن یک کارتن پیدا کردم البته به خوبیه مال او نبود ولی از هیچ بهتر بود همیشه این موقع توی اتاق گرم و نرمم روی تشک طبی و گرانم فقط با یک شرت پنجره اتاق را باز میکردم و از هوای تازه لذت میبردم مادرم برایم چای و تنقلات می آورد گاهی مهمانی داشتم و با هم خوش میگذراندیم ولی حالا باید در این بیغوله تاریک و روی کارتن یخچال بدون پتو و بالش و شکمی خالی مثل سگ شب را به صبح میرساندم تا ببینم فردا فلک چه خوابی برایم دیده
علی و مسعود و محسن هم به همان اتاقی که من در آن بودم آمدند تاریکه تاریک بود صدای گریه سمیه از بیرون می آمد گرسنه و کتک خورده و درمانده تر از همه ما بود مسعود از ته باگتهایش به همه مان داد باید زیاد میجویدیم چون اگر در گلویمان گیر میکرد آبی برای رد کردنش نداشتیم از بیرون صداهای ترسناکی مثل زوزه گرگ و سگ و جیر جیر موش و دعوای همان معتادها می آمد محسن هم به گریه افتاده بود دندانش درد میکرد گرسنه بود سیلی خورده بود نگران کارش بود و بوی لاک و رنگ تازه آن هلفدانی از صبح درد زیادی در پیشانیش راه انداخته بود قبلا من هم از این بوها سردرد میگرفتم ولی اینبار تصمیم گرفتم قوی باشم و سردرد نگیرم و موفق شدم محسن حتی از من هم ضعیفتر و نازک نارنجی تر بود گریه اش بند نمی آمد نتوانست بنشیند و از اتاق بیرون رفت فهمیدم حس مادرانه سمیه گل کرد و بغلش کرد ولی او هم نمیتوانست کمکی بهش کند هیچ آغوشی در دنیا نیست که بتواند مانع دندان درد شود صدای هق هق محسن بالاتر رفت بهش گفتم میتواند از معتادهایه طبقه بالا کمک بخواهد حتما یک نئشه جات قوی داشتند که حالش را خوب کند