ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

مختصر از کودکی

خوب حالا من میخواهم خیلی خلاصه از کودکیم بگویم. از یک سالگیم تصویری در خاطرم مانده محله خیلی تنگ و تاریکی بود زن نیمه دیوانه ای به اسم عزیزه ظاهر ترسناکی داشت و اصرار داشت مرا ببوسد ولی من از او میترسیدم قیافه باستانی و پوست سیاهش هنوز یادم است چهارشنبه سوری هم یادم است امید همبازیه مان که چند سالی بزرگتر بود خودش را سوزاند بعد ما از آن محله به محله ای کاملا متفاوت که آن زمان بیابان و حالا بالای شهر و محل از مابهتران است رفتیم خواهرم که چهار سال از من بزرگتر بود مرا به پایین محله شیبدارمان برده بود که گله گوسفندها را ببینم ولی ناگهان جت های عراقی بالای سرمان غریدند و ما گریه کردیم او خواست من سه ساله را بغل کند که به خانه بیاورد که محکم زمین خوردیم و گریه مان شدید تر شد سال ۶۹ که چهار سالم بود به خانه خودمان یعنی اولین خانه ای که پدرم بعد از اجاره نشینی در ۱۳ محله تبریز خرید رفتیم محله ای فراخ و استاندارد و خانه دو طبقه قشنگ با حیاط بزرگ و حوض چهار متری و درختان گیلاس و به و انگور و سیب آن خانه تیری در چشم خانواده پدریم شده بود و چشم دیدن ما در آنجا را نداشتند ....آن زمان هنوز تلوزیونمان سیاه و سفید و یخچالمان ارج و بخاریمان نفتی بود من و دو برادر دیگرم به سلمانی محل میرفتیم برای سه تایمان یک اسکناس صد تومانی میدادیم و ده تومان هم برمیگرداند که با آنهم کلی قاقالی لی میخریدیم خانه ما کاروانسرای فامیل پدریم بود برادر ناخلفش هر تابستان با زن و دو بچه اش از تهران میآمدند و سه ماه تمام پلاس خانه ما بودند خواهرها و مادرش آنجا را غنیمت جنگی میدیدند و هر روز می آمدند که مبادا فامیل های مادرم آنجا بیایند وضع خیلی بد بود یادم است سوم ابتدایی که تمام شد تابستان آن سال در دولت رفسنجانی کل ایران را لوله کشی گاز کردند عملیات خیلی بزرگ و ضربتی ای بود توی محله ما همه جا را شیارهای باریک و عمیقی کنده بودند ما در عالم بچگی از توی آن کنالها میدویدیم و خوش بودیم همسایه ها برای کارگرها سینی سینی چای و آب خنک صبحانه و هندوانه و خربزه میدادند خیلی زود کارها درست شد و بخاریهای نفتی و همیشه خراب و پر دردسر جای خود را به بخاریهای بی دردسر گازی دادند و خانه ها همیشه گرم و مطبوع بودند و ما به سطح جدیدی از رفاه گازی که تا سال قبل قابل تصور نبود رسیده بودیم و کابوس صف نفت و کپسول گاز به خاطره ها پیوسته بود تازه با آبگرمکنهای کوچک دیواری آب گرم برای حمام و شستن ظرفها همیشه موجود بود

اجاره نشینیخانهتبریزکودکی
۰
۰
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید