سخت میشود وقتی؛
دست حالت خرابت را میگیری و تو کوچه ها و مغازه های شهر سرگرم میکنی تا توی شلوغی گم بشود.
می نشانیش پای بوم نقاشی هی رنگ می گذاری هی قلم میزنی تا زیر شر شر رنگ و خش خش قلم دفنش کنی.
جارو به دستش می دهی و گرد وغبار خانه رو به هوا میکنی، پنجره ها را باز می کنی تا قاطی خاک و غبار از پنجره بیرون برود.
یا قیچی بدست همه ی لحظه ها را ریز ریز میکنی و با نخ و سوزن تکه های باقی مانده را به هم بخیه میزنی تا تکه ناجور را حذف کنی.
اما
وقتی مینشینی یک استکان چای بنوشی و خستگی این همه تقلا را از تن به در کنی میآید می نشیند بغل دستت....
ولی وقتی شروع به خواندن میکنی ,دیگه تو این دنیا نیستی می روی جایی که کسی دستش به تو نمی رسد.🤓😎
