ویرگول
ورودثبت نام
خط آخر
خط آخرداستان های کوتاه و بلند؛ خیالی یا واقعی فرقی ندارد.
خط آخر
خط آخر
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

«وقتی فکر می‌کردم فراموشت کرده‌ام | قسمت دوم»

گفتم: «ماشینم را دور گذاشتم، می‌خوای برم بیارم؟»

گفت: «نه، پیاده بریم. توی هوای پاییزی قدم زدن خیلی حس خوبی داره.»

در راه به این فکر می‌کردم که قرار است چه اتفاقی بیفتد.

یعنی تمام این مدت به من فکر می‌کرده و فقط به این خاطر که خانواده‌ای فقیر دارم، رابطه‌مان را تمام کرده؟

یا اینکه فکر می‌کرده من بعد از او با زن دیگری وارد رابطه می‌شوم؟

اینقدر درگیر این فکرها بودم که نفهمیدم چطور به در کافه رسیدیم.

گفت: «ابرهای سیاه کم‌کم راه را نشان می‌دهند، انگار قراره بارون بباره.»

گفتم: «آره، اینطور به نظر میاد.»

در کافه را برایش باز کردم و اجازه دادم جلوتر از من وارد شود.

جو کافه غمگین بود؛ انگار هر کسی با مشکلات خودش دست‌وپنجه نرم می‌کرد.

یک میز خالی کنار پنجره پیدا کردیم و نشستیم.

اینقدر غرق نگاهش شده بودم که نفهمیدم گارسون کنار صندلی‌ام ایستاده و منتظر است که سفارش بدهم.

گفتم: «من نسکافه می‌خورم.»

و او هم: «قهوه تلخ.»

یک لحظه جا خورد، چون انتظار داشت اول خودش سفارش بدهد.

گفت: «چقدر خوب یادت مونده که من همیشه قهوه تلخ می‌خورم.»

_خط آخر

«ادامه دارد… ✨

منم گفتم: «آره، من همه چیز رو درباره تو یادم هست.»

قهوه تلخکافهعشقپاییز
۱
۰
خط آخر
خط آخر
داستان های کوتاه و بلند؛ خیالی یا واقعی فرقی ندارد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید