چند وقتی از تمام شدن رابطهمان میگذشت و کمکم داشتم فراموشش میکردم.
تا اینکه یک روز، وقتی در خیابان قدم میزدم، اتفاقی به او برخورد کردم.
نگاهمان برای لحظهای کوتاه به هم افتاد، اما من سریع سرم را پایین انداختم.
دلم نمیخواست به زنی غیر از او فکر کنم؛ حتی حالا که دیگر «ما»یی وجود نداشت.
گفت:
«ببخشید آقا…»
همان لحظه که صدایش را شنیدم، قفل شدم.
نتوانستم حرفی بزنم؛ فقط نگاهش میکردم.
قلبم تند میزد و نمیدانستم چه اتفاقی برایم افتاده.
نگاهمان به هم گره خورده بود؛
انگار هر دوی ما مدتها منتظر همین لحظه بودیم.
دستهایم بیحرکت مانده بودند.
آنقدر غرق تماشایش شده بودم که صدای ماشینها، آدمها، و حتی خودم را نمیشنیدم.
بالاخره سکوت شکست.
گفت: «سلام.»
و من بعد از چند ثانیه مکث، جوابش را دادم.
گفت:
«انتظار نداشتم ببینمت…
فکر میکردم الان برای خودت کسی شدی.
دیگه نمیخواستی با کسی باشی که خانوادهی فقیری داره.»
با تعجب کوتاهی گفتم:
«من؟»
بعد از رفتن تو، نتونستم درسم رو ادامه بدم.
رهایش کردم.
چون هر بار که چشمم به جزوه یا کتابی میافتاد، یاد تو میافتادم.
خواستم ادامه بدهم که گفت:
«میخوای همینجا وایسی؟
قسمت دوم بزودی...
_خط آخر
نمیخوای بریم یه کافهای، جایی بشینیم حرف بزنیم؟»