
عزیزکم ، تو عشق را در چهارچوب قانون دوست داشتی ؛ من عشق را بی مرز ، بی نقشه و بی راه در دل یک طوفان .
تو آینده را در قاب عکس میخواستی .گویی میترسیدی چیزی خلافِ برنامه روزانه ات عمل کند . مسیر طلایی رنگ سرنوشت را با سماجت طی میکردی ، بی آنکه لحظه ای درنگ کنی .
هرچند که من آینده را مانند رود ، بی شکل ، بی قاب و روان میدیدم . من می گذاشتم که اقیانوس زندگی مرا به هر سمتی که میخواهد ببرد .
تو دنبال امنیت بودی ، حتی اگر شبیه زندان باشد ؛ برای تو مرزی میان آزادی و در چارچوب زیستن ، وجود نداشت .
من دنبال رهایی بودم ، حتی اگر به معنای به خطر انداختن زندگی ام باشد . من میخواستم پرواز کنم ؛ حتی اگر به سقوط ناشیانه ای ختم شود .
بنابراین تو بدون من ادامه دادی . با آجر های قرمز رنگ دیواری محکم ساختی و سقفی روی آن گذاشتی .
من هم رویاهانم را با قلمم نوشتم ؛ از جنس آزادی و باد . میبینم که گاهی از هم میپاشند اما در نهایت خودم هستم .و من این ویرانی بی نقشه را به هزاران قصر امن بی روح ترجیح میدهم .
بلی ، ما دیگر همدیگر را نمیبینیم. اما چه کسی میداند ؟ شاید در دل همین طوفان ها ، در همین بیراهه ها ، در خانه ات را برای شخصی باز کنی و عاشق شوی. عشقی جوانه کند که تمام خط های قرمز رنگت را بشکند . یا شاید هنگام دویدن به سمت سرنوشت مشخص شده ات ، به بن بست برسی و کاری متفاوت انجام دهی .
شاید در همین رود جاری آینده ، تصویری تازه از حقیقت برایت بجوشد . شاید در لبه قله ، در همین رهایی پرخطر امنیتی بیابی که در هیچ کدام از کتاب هایت درباره اش ننوشته باشند ؛ همانگونه که من به «من» تبدیل شدم .
برایت آشنا است ؟روح انسان تشنه پرواز است ، نه اقامت در قفسی طلایی . و گاهی باید دل به دریای ناآشنا سپرد تا خود زندگی ، ما را به ساحل برساند .