
من هیچگاه فراموش نمیکنم؛ نه دستانی که میانه راه رهایم کردند . و نه پنجره هایی که ناگهان به سویم بسته شدند. حافظهام مانند درختیست که حلقههایش هر سال ضخیمتر میشود؛ هر چه میگذرد، نقشِ تبرها هم روشنتر میشود. رنج هایی که کشیده ام مانع آن میشوند که چیزی را از دست بدهم . گاهی اوقات دلم میخواهد ، از درد هایم با افتخار سخن بگویم .
اما جامعه، خانوادهی من نیست.
خانواده شبیه سقفی است که حتی وقتی ستونهایت میلرزند، بر سرت نمیریزد. خانه جایی است که اگر بلغزی، تنها در آغوشت میگیرند؛ اگر اشتباه کنی، گل های باغچه قضاوتت نمیکنند، تنها شکوفه هایشان را باز میکنند تا نشان دهند که تنها نیستی . در خانه، شکست خوردن فعل بیآبرویی نیست؛ تجربهای است که با چای داغ و سکوتی امن هضم میشود.
دنیا اما میدان مسابقهای بیوقفه است؛ خطکشیهایی دارد نامرئی و سوتهایی که بیهشدار به صدا درمیآیند. کافی است یک قدم از معیارهایش فاصله بگیری تا نامت را در تخته گچی پاک کنند؛ آنقدر آرام که انگار هرگز نبودهای. دنیا حافظه ندارد؛ یا اگر دارد، فقط برای برندههاست. در لغت نامه اشان خطا به معنای لکه ای کثیف است، نه درس. لغزش؟ تنها سقوطی است بیطنابِ نجات.
خانه شبیه دریاست؛ حتی اگر سنگی بیندازی، موجی میسازد و باز تو را پس میگیرد. دنیا کویر است؛ رد پایت را باد میبرد و تشنگیات را بهانه میکند. خانه چراغی است که اگر خاموش شوی، خودش روشن میماند تا راه برگشتت را پیدا کنی. دنیا اما آفتابی بیرحم است؛ در آن اگر نسوزی، دیده نمیشوی.
و من میان این دو ایستادهام؛
با قلبی که میخواهد خانه باشد، حتی وقتی جهان کویر میشود. میخواهم برای آدمها سقف باشم، نه سوتِ داوری. میخواهم اگر کسی از خط بیرون زد، به جای حذف شدن، شنیده شود. شاید جهان خانوادهی من نباشد، اما من میتوانم در گوشهای از آن، خانهای کوچک بسازم؛ خانهای که معیارش مهربانیست، نه مقایسه.