
به دشواری گره بر علف در فکندم
چو بنشست، دیدم که از دست رفتم
نهالِ امیدم ز دستِ زمانه شکفت
ولی غصهیِ جان، چو ماری به دورم بخفت
که بارِ غمِ عالمی، به جان و دل است
ز ترسِ هیاهو، دل و دینم از کف برفت
ولی آرزویِ رهایی، درونِ من است
که در سایهیِ دانش، دگرگون شدست
به سویِ طلوعی، که فریادِ فتح است
برایِ گسستن، ز هر بند تلخ است
-طناز « شعرنما یا شعر ؟»