ویرگول
ورودثبت نام
اندیشه
اندیشه💫
اندیشه
اندیشه
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

طاغـــــ🌊ــــــی

این شعر رو تازه نوشتم اما احساس میکنم روان نیست و جای کار داره.

اگر فرصت داشتید، خوشحال میشم نقدش کنید و هرجا مشکل داره بی تعارف بهم بگید.

هر قافیه یا هر واژه نامانوس بود اگر جایگزین مناسبی در نظر دارید برام کامنت کنید.

مطمئنم با کمک شما میتونم بهترش کنم.

طاغـــــ🌊ــــــی

زمان کودکی چون باد بودم

به سرسختی همی فرهاد بودم

ببودم اسب عصاری به گاری

بسی زحمت کشیدم روزگاری

ولی بی باده سر شد زندگانی

ندیدم روی خوش اندر جوانی

شراب و ساغر و پیمانه ای کو

یکی یار و یکی دلداده ای کو

بجز آه درونم مونسی نیست

بجز وهم و خیالاتم کسی نیست

به صحرا و بیابان بلبلی نیست

کویر لوت قلبم را گلی نیست

کنون بینم بسی سایه دراز است

زمانِ مغرب و وقت نیاز است

بجویم یوسف و یارم به کنعان

بدیدم پیرهن خونین و مالان

کنون چشمان زارم چشمه‌سار است

بدن فرسوده و روحم نزار است

نیاید یوسف و گم‌گشته‌ام باز

ندارم قوت و انگیزه، ای ساز

تماشا میکنم شن‌های ساعت

که آخر کی سر آید این فلاکت

یکی بودم چو برده در میانه

یکی دنیا چو فرعون زمانه

مرا بر گردنم یک یوغ بودش

به روی سینه‌ام یک داغ بودش

اسیر درهم و دینار بودم

در این دنیا بسی حمار بودم

اگر میشد که برگردم به دوران

بسی یاغی شدم اندر بیابان

تمام چشمه را سر می کشیدم

بسان گرگ زخمی می‌دریدم

به هر کوی و بری من میشدم سو

بگفتم ساغر و پیمانه ام کو

ولی افسوس و صد آه از گذشته

چو آب رفته دیگر برنگشته

به زندان جهان یاغی شدم پس

بسان برده ی فرعون شدن بس

بریزم جرعه ای می در بیابان

بگیرم انتقامم را ز دوران

تمام دُرد می را نوش کردم

تن و روح و روان، مدهوش کردم

بسان بلبلی گشتم به صحرا

بدنبال گل و گلرنگ یکجا

در این دنیا کمال زندگانی

چو بلبل بودن است باید بدانی

به گلزار جهان آواز سر کن

تمام این بیابان را خبر کن

زمان تنگ و زمانه بس پلید است

وفاداری از این دنیا بعید است

مشو برده در این دنیای ناکس

نبوده مهربان فرعون با کس

بجای آه و حسرت سروری کن

بجای عجز و ناله شاعری کن

بسی طاغی بمان، آزادگی کن

دمی آزاد و یاغی زندگی کن.

یاغیشعرفلسفهآلبر کامو
۲۰
۲۴
اندیشه
اندیشه
💫
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید