
.
یک سری چیزهایی رو از دربنو هنوز خیلی خوب یادمه. وسط محله یک محوطه نسبتا بزرگ بود که دورش تماما تکیه بود. انگار اون رو برای محرم درست کرده بودند تا دستههایعزاداری از تمام شهر به اونجابیان و به نوبت توقف کنن.
اما جدا از روزهای محرم، این میدان مورد مصرف خاص خودش رو پیدا کرده بود : فوتبال. و البته گاهی آدمهای بیخانمان شبهادور اون محوطه میخوابیدند.
من توی اون میدان و اطرافش چیزهای زیادی دیدم و تجربه کردم. وقتی که اونجا فوتبال بازی میکردیم شیش هفت ساله بودم. بعدا هم که از اونجا رفتیم گاهی وقتها برای فوتبال بازی کردن به اونجا میآمدیم.
روزهای تابستان دربنو رو خوب یادمه. دنبال توپ دویدن و له له زدن از گرما رو....انگار وقتی میرفتیم بیرون، عجله داشتیم که تمام انرژی بدنمون رو خیلی زود مصرف کنیم. دیوانهوار. روزی که داشتم بهنام رو اذیت کردم رو یادمه. و شبش که بهنام برادر بزرگش رو آورد دم خونه ما و من رو به یک بهانه ای از خونه کشید بیرون تا برادرش تلافی اش رو سر من دربیاره.
روزی رو یادمه که رفته بودم داخل میدان، پشت باشگاه مشعل. اونجایک زمین والیبال بزرگ داشت. مردهای 30، 40 ساله داشتند والیبال بازی میکردند. یادمه که دم غروب تابستان بود و وقتی بازی تمام شد، یک نفر از بستنی فروشی شاهمرادی برای همهشانبستنی نونی خرید. موقعی که داشتند بستنی رو با صدای خرچ گاز میزدند رو هنوز خیلی خوب یادمه. هنوز هم انگار بخاری که از کله شان بلند شده بود رو میبینم، و هنوز هم خوب میدونم که بستنی نونی بعد از ورزش سنگین و عرق ریختن چه طعمی داره.
همه اینها رو یادم مونده. اما یکسری چیزها بیشترتوی ذهن آدم ماندگار میشه. یک مردی بود اون روزها. روزهایی که من هفت ساله بودم، اون شاید چهل سال داشت. بی آزار بود. با کسی حرف نمیزد. فقط راه میرفت و انگار طی طریق میکرد. الان که خوب بهش فکر میکنم، میبینم که شاید عجیب ترین چیزی بوده که من میدیدمو اون زمان حواسم نبوده. اما حتی همون زمان هم میدونستمکه این آدم بهش فشار اومده. ناخودآگاه میدونستم.
اون مرد در تمام خاطراتی که بالاتر نوشتم، حضور داشت
انگار یک ناظر آراماما هوشیار بود که همیشه فقط از کنار همه رد میشد. و آدمها معمولا عادت کرده بودند که نبیننش. چون خودش اینطور میخواست. دوست داشت بدون اینکه احساس بشه از کنار همه عبور کنه.
اسمش رو هیچ وقت نفهمیدم. فقط میدونمکه با یک لباس خاکی رنگ نظامی خیلی قدیمی( گاهی هم سبز) و با پوتینهای کهنه راه میره. از کوچههایقدیمی دربنو رد میشد. هیچ وقت با کسی حرف نمیزد. هیچ وقت. فقط با خودش حرف میزد. از چیزهایی میگفت که آدمهای دیگه سر در نمیآوردن. گاهی حرفهاش قابل فهم تر میشد. گاهی از معماری و بنایی حرف میزدو میگفت که مثلا اگه اینکار فلان طور انجام بشه بهتره. یا بعضی وقتها از یک آدم یا آشنای قدیمی گلایه میکرد. هیچ وقت کسی نمیرفتجلو ازش چیزی بپرسه یا باهاش حرف بزنه. چون جواب نمیداد. بعدها من یکباررفتم جلو و چیزهایی پرسیدم. اما طوری سرزنش آمیز نگاهم کرد که پشیمان شدم و رفتم کنار.
این آدم همیشه در حال رفتن بود. زیر آفتاب داغ تابستان و توی سرمای کشنده زمستان. از پدرم پرسیده بودم که چرا اینطوری شده. پدرم درباره داوود (یک نفر دیگر از همین رهگذرهای آرام دربنو) جواب روشن و قانع کنندهای داده بود (داوود اهل اصفهان بوده. عاشق شده و نرسیده و بعدش....) اما درباره این آدم جوابی نداشت. نمیدانست چی به سرش اومده یا اصلا کی هست. فقط میگفت که زندگی سخته و به آدمها فشار میاره. گاهی اوقات اینطوری میشه.
هنوز هم صدای حرف زدنش با خودش رو خیلی واضح میشنوم. توی شبهای بهاری آرام دربنو، یا شبهایی که باد شدید پاییزی کوبه درها رو تکان میداد و صدای دلنگ دلنگ توی کوچه خلوت میپیچید. تمام این روزها و شبها، تمام این ساعتها و دقیقههای بلند و تمامنشدنی، اون آدم همچنان در حال رفتن بود و صدای حرف زدنش از زیر پنجره خانهها شنیده میشد.
چندین سال گذشت.
مدتی بود که از دربنو رفته بودیم. خیلی وقت بود که ندیده بودمش. حدودا ۲۸ ساله بودم. یک روز صبح زود از جایی برمی گشتم خانه. اواسط زمستان. هوا سرد بود. خیلی سرد. آفتاب تازه داشت سر میزد و اشعه بیرمقش افتاده بود روی سکوی جلوی مغازهها. به نزدیکیهای میدان مازندران که رسیدم، دیدمش. بعد از مدتهای خیلی زیاد دوباره دیدمش. خیلی وقت بود که خبری ازش نبود یا دستکم من او را ندیده بودم.
دیدمش که روی سکوی یکی از مغازهها ایستاده. و داره سعی میکنه خودش رو به زور زیر اون نور بیرمق آفتاب جا بده. و قسم میخورم که هنوز همون لباس خاکی رنگ تنش بود و همون پوتینهای قدیمی به پاهاش. معلوم بود که شب قبل یک نبرد تمامعیاربا سرما داشته. دستانش را داخل جیب شلوارش کرده بود و داشت میلرزید. پاهاش رو داخل پوتین پاره و چاک چاکش تکان میدادتا کمی گرم بشه. اجزای صورتش بیزار و تلخ بود. بیزار از همهچیز. اما من حس میکنم....به درستی حس میکنم که دوست نداشت از کسی کمک بگیره. هنوز هم این رو نمیخواس. انگار اون گوشه دنیا هنوز داشت با همهچيز میجنگید.
داشتم از کنارش رد میشدم که حرفهاش رو به وضوح شنیدم.
داشت با یک لحن عجیب و حماسی حرف میزد. انگار داشت رجز میخواند :
" به چه مینگرید؟ به اسبان؟ به سگان؟ "
من فقط از کنارش رد شدم، در حالی که این کلمات برای همیشه در ذهنم حک شدند.
بعد از اون روز دیگه هیچ وقت ندیدمش.
جاوید نوروزی
چهارشنبه 1400/11/13