ویرگول
ورودثبت نام
جاوید نوروزی
جاوید نوروزیجاوید نوروزی هستم. متولد سال ۱۳۶۱ در گرگان. شیفته ادبیات، داستان نویسی و سینما. اولین کتابم رو سال ۱۳۹۹ چاپ کردم. (پسر دینامیت)
جاوید نوروزی
جاوید نوروزی
خواندن ۲ دقیقه·۸ ماه پیش

روم به دیوار....

.
گوشه اتاق خوابیده بودم. این را خوب یادم است. قبلش، چیزی مثل یک دسته علف خیس به پشتم چسبیده بود. شاید هم به ذهنم........نمی‌دانم. چیزی مثل یک اخطار.

از خواب بیدار شدم و اطرافم را نگاه کردم. همه جا تاریک بود. پرده پنجره خیلی کم کنار رفته بود و از همان شیار کوچک، آسمان را می‌شد دید. به شکلی عجیب قرمزرنگ بود.
درست نمی‌دانستم، اما حس می‌کردم که ساعت حول و حوش ۳ بعد از نصف‌شب باشد. درازکش ماندم و به تاریکی زل زدم. آرام نفس می‌کشیدم. سکوت آن‌قدر عمیق بود که جزئیات صدای نفس کشیدنم را خیلی واضح می‌شنیدم. کوچک‌ترین برخوردهای هوا با ریه و مجرای تنفسی و لرزش‌هایی که به وجود می‌آمد را حس می‌کردم.

داشتم فکر می‌کردم. به چی؟ نمی‌دانم.
به یک چیز قطعی فکر نمی‌کردم. ذهنم رها شده بود و انگار داشتم درون افکار گوناگون غوطه می‌خوردم.

در اتاق را مثل همیشه، موقع نوشتن و خوابیدن قفل کرده بودم. کمی گذشت. چشم‌هایم کم‌کم به تاریکی عادت کردند. اما چیزهایی که از اتاق می‌دیدم هم‌چنان نامشخص بود.


" آن جریان کیهانی که آرام از کنارش گذشت، مطلبی بود، نقدا روح خبیث. "


نمی‌دانم چرا....اما وقتی داشتم به سقف نگاه می‌کردم، توجهم به پایین جلب شد. پایین سمت چپ. جایی آن‌طرف‌تر از پای چپم.حس می‌کردم کسی آن‌جا نشسته. یک حجم سیاه‌رنگ بود.
همان‌طور درازکش ماندم و چشم‌هایم را چند بار به‌هم فشار دادم. فکر کردم شاید اشتباه می‌بینم. اما اشتباه نبود. کسی آن‌جا نشسته بود. رویش به من نبود. به سمت دیوار بود. پشتش را به من کرده بود. در همان حالت به این فکر کردم که چه کسی می‌تواند باشد؟ نمی‌دانم چرا اول به این فکر نکردم که آن‌طور نشستن در آن ساعت و آن‌جا عجیب است. بعدش بود که این به ذهنم آمد. از جایم تکان نمی‌خوردم. او هم همین‌طور. بعد خواستم کمی از خودم بیرون بیایم و ببینم کجای این دنیا هستم؟ فکرم کار نمی‌کرد. حس می‌کردم آن کسی که آن‌جا نشسته مراقبم است. بدون این‌که نگاهم کند. خواستم از جایم بلند شوم، اما نمی‌توانستم. عجیب‌ترین حسی بود که تا آن لحظه تجربه‌اش کرده بودم. این‌که بخواهی حرکت کنی و نتوانی......

حجم سیاه آرام تکان خورد. انگار تقلای من برای بلند شدن را حس کرده بود. رویش را آرام برگرداند تا نگاهم کند. فقط یک ثانیه طول کشید تا رویش را برگرداند. اما برای من انگار یک عمر گذشت. خواستم چشمانم را ببندم تا نبینمش اما نمی‌شد.

رویش را که به سمت من برگرداند، از خواب پریدم. همان‌جا خوابیده بودم. همان اتاق. همان تاریکی همه‌جا را گرفته بود. همان ساعت بود. به گوشه اتاق نگاه کردم.

از آن حجم سیاه‌پوش خبری نبود.



جاوید نوروزی




شنبه   1401/1/6


داستان کوتاهداستان ترسناکروایت
۳
۰
جاوید نوروزی
جاوید نوروزی
جاوید نوروزی هستم. متولد سال ۱۳۶۱ در گرگان. شیفته ادبیات، داستان نویسی و سینما. اولین کتابم رو سال ۱۳۹۹ چاپ کردم. (پسر دینامیت)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید