در این رابطه بخوانید:
بخش اول: تعلیق بداهتِ مردم
بخش دوم: مردم و توده — از کنش جمعی تا بسیج
بخش سوم: مردم و ملت — از کنش سیاسی تا هویت یکپارچه
بخش چهارم: مردم، ملت و دولت — سهگانهٔ ناپایدار سیاست
بخش پنجم: نمایندگی و سخن گفتن به نام مردم — از صدا تا مصادره
بخش ششم: پوپولیسم — سیاستِ سخنگفتن به نام مردم
بخش هفتم: مردم و خیابان — مردم بهمثابه نامی ناآرام
بخش هشتم: مردم و رسانه — از ظهور تا بازنمایی
بخش نهم: مردم و آینده— امکانهای دموکراسی رادیکال
سیاست مدرن بینمایندگی قابل تصور نیست. در جوامع پیچیده، مردم نمیتوانند همواره و بهطور مستقیم سخن بگویند یا تصمیم بگیرند؛ از همینرو، سخنگفتن به نام مردم به یکی از سازوکارهای بنیادین سیاست بدل شده است. بااینحال، همین ضرورت، در خود خطری ساختاری را حمل میکند: فاصلهای که میان مردم و صدایی که به نام آنها سخن میگوید بهسادگی میتواند به شکلی از سلطه بدل شود.
نمایندگی در سادهترین تعریف، ادعای انتقال صداست؛ ادعای اینکه کسی یا نهادی آنچه مردم میخواهند یا میاندیشند را بازمیگوید. اما این انتقال هرگز خنثی نیست. هر نمایندگی، همزمان با سخنگفتن، چیزی را برجسته میکند و چیزهایی را حذف. نماینده نه فقط صدا را منتقل میکند، بلکه آن را صورتبندی، نظمدهی و قابل تصمیمگیری میسازد.
از همینرو، مسئلهٔ اصلی نمایندگی، صحت یا صداقت نیت نیست، بلکه نسبت آن با امکان کنش سیاسی مردم است. نمایندگی زمانی مشروعیت دموکراتیک دارد که بهجای بستن صداها، آنها را امکانپذیر کند؛ زمانی که سخنگفتن به نام مردم جای سخنگفتن مردم را نگیرد، بلکه آن را تقویت کند.
خطر دقیقاً از لحظهای آغاز میشود که نمایندگی به سخن نهایی بدل میگردد. جایی که صدای نماینده بهعنوان صدای مردم تثبیت میشود و هر صدای دیگری بهمثابه انحراف، اغتشاش یا تهدید فهم میشود. در این وضعیت، مردم همچنان حاضرند، اما فقط بهعنوان مرجع مشروعیت؛ نه بهعنوان سوژهٔ سخن و کنش.
سخنگفتن به نام مردم همواره با نوعی پیشفرض همراه است: اینکه مردم واحدند، خواست مشترکی دارند، و میتوان آن را در قالب یک صدا بیان کرد. این پیشفرض، در بهترین حالت، سادهسازیای موقت است؛ اما در بدترین حالت، به ابزاری برای حذف تکثر بدل میشود. هرچه این تکثر واقعیتر و تعارضها عمیقتر باشد، وسوسهٔ سخنگفتن به نام مردم خطرناکتر میشود.
نمایندگی، در این معنا، نه نقطهٔ پایان سیاست، بلکه یکی از میدانهای اصلی آن است. نزاع سیاسی، اغلب نزاع بر سر این است که چه کسی حق دارد به نام مردم سخن بگوید، و تحت چه شرایطی این سخنگفتن میتواند به چالش کشیده شود. هرجا که این امکانِ بهچالشکشیدن از میان برود، نمایندگی به سلطه تبدیل میشود.
از این منظر، دموکراسی نه حذف نمایندگی است و نه اعتماد کامل به آن. دموکراسی زمانی زنده است که نمایندگی همواره موقتی، مشروط و قابل بازخواست باقی بماند؛ زمانی که مردم بتوانند نمایندهٔ خود را نقد کنند، پس بزنند، یا شکلهای تازهای از سخنگفتن جمعی بیافرینند.
اندیشیدن به نمایندگی، در نهایت، اندیشیدن به نسبت میان صدا و قدرت است. هرجا که صدا تثبیت شود، قدرت بیپرسش میماند؛ و هرجا که امکان بازگشت صدا به خود مردم حفظ شود، سیاست دوباره گشوده میشود. سخنگفتن به نام مردم تنها زمانی دموکراتیک است که این نام هرگز از مردم جدا نشود.