در زندگی روزمره، بارها از «مردم» میگوییم و میشنویم، بیآنکه همیشه بدانیم دقیقاً از چه سخن میگوییم. آیا «مردم» صرفاً جمعی از افرادند؟ یا مفهومی پیچیدهتر، سیالتر و گاه حتی متناقض؟ آیا مردم همیشه وجود دارند یا فقط در لحظات خاصی پدیدار میشوند؟ آیا مردم ساخته میشوند؟ و اگر چنین است، چگونه و توسط چه کسانی؟
– وقتی میگوییم «مردم»، دقیقاً چه چیزی را در نظر داریم؟ آیا مردم صرفاً مجموعهای از افرادند، یا مفهومی متفاوت از گروه، دسته و توده است؟
– آیا مردم ساخته میشوند؟
– آیا مردم همیشه وجود دارند یا فقط در لحظات خاص (مثل اعتراض، جشن، بحران) پدیدار میشوند؟
– وقتی از «گروه» یا «دسته» حرف میزنیم، مرزها روشناند. آیا «مردم» مفهومی است با مرزهای عمداً مبهم؟
– آیا صرفِ حضور کافیست، یا برای شکلگیری «مردم» نیاز به تجربهی مشترک و آگاهی جمعی داریم؟
– آیا «مردم» همیشه یک سوژهی سیاسیاند، یا میتوانند صرفاً یک کل اجتماعی یا فرهنگی باشند؟
سه گزارهی پیشنهادی برای تأمل و نقد:
۱. خصلت اصلی «مردم» تفاوت است. مردمِ شبیه نداریم. مردمِ شبیه، «مردم» نیستند، بلکه دسته یا گروهاند. «مردم» را با متفاوت بودن باید شناخت.
۲. «مردم» به خودی خود وجود ندارند؛ آنها ساخته میشوند. این ساختن با مداخلهگری صورت میگیرد.
۳. وضعیت موجود، بهترین امکان را برای ساختن «مردم» فراهم کرده است.
اگر این گزارهها را بپذیریم، پرسشهایی تازه پیش میآید:
– «مردم» چگونه ساخته میشوند؟
– برای ساختن «مردم» به چه نوع وضعیتی نیاز داریم؟
– چه کسی باید مداخله کند؟
– این مداخله باید در چه جهتی
صورت گیرد؟
«مردم» از پرکاربردترین و در عین حال لغزندهترین نامها در زبان سیاسی است؛ نامی که تقریباً هر قدرتی میتواند به آن متوسل شود، بیآنکه ناگزیر باشد توضیح دهد دقیقاً از چه سخن میگوید. این نام همزمان منبع مشروعیت، ابزار بسیج و سپر اخلاقی تصمیمهاست؛ و درست به همین دلیل، با فراوانیِ مصرف، به امری طبیعی و بدیهی بدل شده است.
اما این بداهت، نشانهٔ وضوح نیست؛ نشانهٔ قدرت است. بداهت شکلی از قدرت است که با حذف پرسش، خود را طبیعی جلوه میدهد. وقتی «مردم» بدیهی فرض میشوند، دیگر پرسیده نمیشود که این مردم چگونه شکل میگیرند، چه کسی از جانب آنها سخن میگوید، و چگونه میتوانند از امکان کنش سیاسی به ابژهای برای نمایندگی، بسیج و سلطه تبدیل شوند. مسئله، خودِ نامِ «مردم» است: نامی که میتواند امکان سیاست دموکراتیک را بگشاید یا به مؤثرترین ابزار سلطه بدل شود. بداهتِ این نام، ما را دچار توهم دانستن میکند؛ میپنداریم میدانیم مردم چیست، در حالی که همین تصور، ما را از اندیشیدن سیاسی بازمیدارد.
بداهتِ نامِ «مردم» تنها از فراوانیِ مصرف آن ناشی نمیشود، بلکه از ابهام ساختاریِ آن نیز تغذیه میکند. «مردم» مفهومی است که در سنتهای مختلف فکری، معناهای متفاوت و گاه متضادی به خود گرفته است: گاه بهمعنای جمعیت، گاه بهمعنای سوژهٔ سیاسی، و گاه بهمثابه تودهای که باید هدایت یا مهار شود. این چندمعنایی، امری صرفاً نظری یا زبانشناختی نیست. در میدان سیاست، دقیقاً همین سیالبودن است که به نام «مردم» امکان میدهد میان دموکراسی و سلطه، میان کنش جمعی و بسیج تودهای، و میان آزادی و حذف، در نوسان باشد.
از همینرو، «مردم» را نمیتوان همچون یک واقعیت شفاف یا یک هویت ازپیشموجود فهمید. مردم نه یک دادهٔ طبیعی، بلکه نامی است که در هر لحظهٔ سیاسی میتواند بازتعریف شود، مصادره شود، یا به ابزاری برای حذف همان کثرتی بدل شود که به نام نمایندگی آن عمل میکند. هرجا که این نام از پرسش و تمایز تهی شود، امکان سیاست دموکراتیک نیز بهتدریج فروکاسته میشود.
پرسش اصلی، بنابراین، این نیست که «مردم چیست». این پرسش، اغلب به تعریفهایی انتزاعی یا هویتی میانجامد که خود بخشی از مسئلهاند. پرسش اساسیتر این است: در چه شرایطی و از خلال چه سازوکارهایی، نامِ «مردم» به سوژهٔ کنش سیاسی بدل میشود و در چه لحظهای، به نامی برای حذف، نمایندگی و سلطه فروکاسته میشود؟ این پرسش صرفاً نظری نیست؛ پاسخهای متفاوت به آن، به اشکال متفاوتی از سیاست میانجامند: از سیاست دموکراتیکی که بر تکثر، گفتوگو و کنش جمعی استوار است تا سیاستهایی که با یکدستسازی، مردم را به تودهای قابل بسیج یا هویتی بسته تقلیل میدهند.
اندیشیدن به «مردم» تنها زمانی ممکن میشود که این نام از حالت کلی و مبهم خارج شود و در نسبت با تمایزهای تعیینکننده بررسی گردد. مردم همواره در برابر چیزهای دیگر معنا مییابد: در نسبت با ملت، در تمایز با توده، در فاصله با قومیت سیاسیشده، و در کشاکش میان کنش جمعی و نمایندگی. بیتوجهی به این تمایزها، مردم را به مفهومی یکدست و بیخطر تبدیل میکند؛ مفهومی که بهراحتی میتواند مصادره شود و به نام وحدت، تکثر را حذف کند. در مقابل، دقیقشدن بر این تمایزها امکان فهم مردم را بهمثابه فرآیندی سیاسی فراهم میکند، نه هویتی ازپیشموجود یا جمعیتی خام.
آنچه در این بخش طرح شد، نه تلاشی برای ارائهٔ تعریفی نهایی از «مردم» است و نه دفاعی پیشینی از نامی که اغلب بهجای اندیشیدن، مصرف میشود. مقصود، تعلیق بداهت است: بازکردن فاصلهای میان این نام و کاربردهای شتابزدهاش، تا امکان پرسش از سازوکارهای قدرتی فراهم شود که به نام مردم عمل میکنند. تا زمانی که «مردم» بدیهی فرض شوند، سیاست نیز از درون تهی میشود؛ یا به مدیریت جمعیت فروکاسته میگردد یا به بسیج تودهای که جای کنش جمعی را میگیرد. از این نقطه به بعد، راهی جز ورود به تمایزهای مفهومی و تاریخی وجود ندارد؛ تمایزهایی که نشان میدهند چگونه «مردم» میتوانند به سوژهٔ دموکراسی بدل شوند یا به نامی برای انقیاد.
.
در این رابطه بخوانید:
بخش اول: تعلیق بداهتِ مردم
بخش دوم: مردم و توده — از کنش جمعی تا بسیج
بخش سوم: مردم و ملت — از کنش سیاسی تا هویت یکپارچه
بخش چهارم: مردم، ملت و دولت — سهگانهٔ ناپایدار سیاست
بخش پنجم: نمایندگی و سخن گفتن به نام مردم — از صدا تا مصادره
بخش ششم: پوپولیسم — سیاستِ سخنگفتن به نام مردم
بخش هفتم: مردم و خیابان — مردم بهمثابه نامی ناآرام
بخش هشتم: مردم و رسانه — از ظهور تا بازنمایی
بخش نهم: مردم و آینده— امکانهای دموکراسی رادیکال