در این رابطه بخوانید:
بخش اول: تعلیق بداهتِ مردم
بخش دوم: مردم و توده — از کنش جمعی تا بسیج
بخش سوم: مردم و ملت — از کنش سیاسی تا هویت یکپارچه
بخش چهارم: مردم، ملت و دولت — سهگانهٔ ناپایدار سیاست
بخش پنجم: نمایندگی و سخن گفتن به نام مردم — از صدا تا مصادره
بخش ششم: پوپولیسم — سیاستِ سخنگفتن به نام مردم
بخش هفتم: مردم و خیابان — مردم بهمثابه نامی ناآرام
بخش هشتم: مردم و رسانه — از ظهور تا بازنمایی
بخش نهم: مردم و آینده— امکانهای دموکراسی رادیکال
سیاست مدرن درون تنشی پایدار میان سه نام شکل میگیرد: مردم، ملت و دولت. هیچیک از این سه را نمیتوان بهتنهایی فهمید، و هیچکدام نیز بهطور کامل در دیگری حل نمیشود. بااینحال، بسیاری از بحرانهای سیاسی دقیقاً از لحظهای آغاز میشوند که یکی از این سه، بهعنوان افق نهایی سیاست تثبیت میشود.
دولت، بهعنوان شکل نهادیِ قدرت سیاسی، منطق خاص خود را دارد: منطق حاکمیت، قانون، تصمیم و اداره. دولت ناگزیر به تثبیت، تداوم و یکپارچگی است؛ باید مرز بکشد، تصمیم بگیرد و سازوکارهای اعمال قدرت را حفظ کند. از این منظر، دولت نه میدان سیاست، بلکه دستگاه ساماندهی آن است.
ملت، در این سهگانه، نقش پیونددهنده را ایفا میکند. ملت به دولت مشروعیت میبخشد و به مردم، حس تعلق و استمرار میدهد. اما همین نقش واسط، آن را به مفهومی بالقوه خطرناک بدل میکند: ملت میتواند فاصلهٔ میان دولت و مردم را پر کند، یا آن را بپوشاند. در حالت دوم، ملت به زبانی تبدیل میشود که دولت از طریق آن به نام مردم سخن میگوید، بیآنکه مردم امکان کنش واقعی داشته باشند.
مردم، در مقابل، نامی است که این سهگانه را ناآرام میکند. مردم نه نهادند، نه هویت تثبیتشده؛ بلکه لحظهای سیاسیاند که در آن، آنچه دولت تثبیت کرده و آنچه ملت طبیعی جلوه داده، به پرسش کشیده میشود. مردم زمانی پدیدار میشوند که فاصلهٔ میان حاکمیت و زندگی جمعی به مسئلهای سیاسی بدل شود.
خطر زمانی پدید میآید که دولت و ملت در غیاب مردم به هم جوش بخورند. در این وضعیت، دولت به نام ملت سخن میگوید، ملت بهعنوان مردم معرفی میشود، و مردم واقعی به جمعیتی خاموش یا مطیع فروکاسته میشوند. سیاست، در اینجا، دیگر میدان نزاع و کنش نیست، بلکه به مدیریتی مشروع بر پایهٔ هویت بدل میشود.
این همپوشانیِ دولت و ملت اغلب با زبان امنیت، نظم و منافع ملی توجیه میشود. هر مطالبهای که از این چارچوب فراتر رود، نه بهعنوان کنشی سیاسی، بلکه بهمثابه تهدیدی علیه دولت یا ملت فهم میشود. بدینترتیب، نام مردم همچنان حاضر است، اما فقط در حد منبع مشروعیت، نه سوژهٔ سیاست.
از این منظر، دموکراسی نه به معنای انحلال دولت است و نه نفی ملت. دموکراسی زمانی ممکن میشود که این سهگانه در تنش باقی بماند: دولتی که هرگز به افق نهایی بدل نشود، ملتی که روایتش همواره قابل پرسش باشد، و مردمی که بتوانند میان این دو مداخله کنند و نظم موجود را به چالش بکشند.
اندیشیدن به نسبت مردم، ملت و دولت در نهایت، اندیشیدن به امکان سیاست است. هرجا که این نسبت تثبیت شود، سیاست بسته میشود؛ و هرجا که مردم بتوانند این تثبیت را برهم بزنند، سیاست دوباره گشوده میشود. این ناپایداری، نه نقص سیاست مدرن، بلکه شرط زندهبودن آن است.