در شهر دوری، مردی زندگی میکرد که دعوی میکرد میتواند “لحظهها” را بخرد و ذخیره کند.
به مردم میگفت: «اگر یک لحظه خوشی دارید، قبل از اینکه تمام شود آن را به من بدهید. بعدها که پشیمان شدید از خودم بهتان پس میدهم.»
همه او را دیوانه میدانستند؛ تنها یک زن مسن حرفش را باور کرد.
یک روز غروب، وقتی کنار دریا نشسته بود، لبخند زد و گفت:
«این غروب خیلی قشنگه… میخوام مال من بمونه. میفروشمش بهت.»
مرد لحظه را در شیشه کوچکی “بستهبندی” کرد و برد.
سالها گذشت. زن پیر شد، حافظهاش کمرنگ شد و دیگر هیچ غروبی را حس نمیکرد.
روزی مرد را پیدا کرد و گفت: «لحظهی غروبم را پس بده.»
مرد شیشه را باز کرد.
زن چشمانش را بست.
نور نارنجیِ غروب، صدای موجها، بوی ساحل…
همه چیز دوباره برگشت.
وقتی چشم گشود، لبخند زد و گفت:
«ارزشش را داشت.»
مرد شیشه را بست.
لحظه برای همیشه تمام شده بود.