من هیچگاه برای شعر یا نثر وزین دست به قلم نشده ام جنس اینکار هم نمیشناسم ولی خب از دل آمد و از قدیم گفته اند هر چه از دل برون آید لاجرم بر دل نشیند
دیگر هیچ کلامی ندارد بوی اعتماد ...
واژهها بسان برگهای پژمرده
گامها سبکاند و بیریشه
گویی زمین بارهای ایثار از دوش انداخته
زمینْ زمینِ لعنتی زمینِ چشمدریده
در این زمین دیگر هیچ تنی هیچ چشمی
خبر ندارد از صداقت از مهمان فرخنده
آغوشها سردند و بیفروغ
و قلبها در حصار خویش
به تپشی ممتد اما تهی ز معنا اسیر و خفته
دیگر هیچ کتی از سر امنیت
یا که برای نجات از سرما
نمیشود بر دوش یار کشیده
جامهها فلسفهای بیعار
لباس ها گشته اند تهی ز معنا
شهر لخت و عور و برهنه
زشتیها نمایان
معروفهایش به کناره
شاید شاید خورشید براید از پس ابرهای تیره
اما اکنون! جهان کلامش بلعیده
در سکوتی سنگین فرو رفته!
این رو نوشتم دو گانه ایست هم برای وضعیت خودم و خودت هم جهانی که درش نفش میکشیم