
ساعت دوازده و چهل و چهار دقیقه است و من در این خلوت بی کسی هایم بسان تنها شاخه درخت خشکیده در بیداد باد زمستانی با چشمانی باز روبه بهاری که شاید هرگز از راه نرسد خم شده ام
بارالها بی قراری از فردای نامعلوم بر جان نحیف و کوچکم چنان فرود آمده است که دیگر مرا توان ایستادگی در مقابل تند بادهای بی امان نیست
و هراسان از آنم که روزگار مرا در هم بشکند
و من گمان نمیبرم به این زودی زود بتوانم بر آن اکسیژن بی رحم دجال صفت که ریه ام را در چنگال خفقان به اسارت گرفته است فائق ایم
چه بیچاره وار نشسته ام و به صفحه ایتا که مینویسد « متاسفانه در حال حاضر نمیتوانید هیچ پیامی ارسال کنید» نگاه میکنم .
ایتا نیز چون روح من است چشمانی منتظر که به روزگار دوخته شده تا از بند مشکلات رها شود کی ؟ نمیداند چه ساعت : نمیداند نه هرگز نه هرگز
شاید روزی شاید ساعتی به این سطور نگاهی بیندازم که آن زمان ابرهای غم باریده و آفتاب از پس نگاه های تیره بر من تابیده باشد اما اکنون در میان شدن و نشدن ها چون حلزون در صدف در تنگنای خود اسیر گشته ام .
ایا به آن هفتاد درصد روشنایی فکر کنم یا سی درصد تاریک ؟؟؟ کدام
از سر ناامیدی یکی از کتاب هایم را برمیدارم و ورق هایش را خط خطی میکنم .
آه ای خدای قلب ناامیدِ خسته ام خسته ام به دادم برس
می نویسم تا شاید بر این بی سرانجامی خویش التیامی یابم هر چند که سکوت قلم گاهی فریاد تر از هر واژه ای است