ویرگول
ورودثبت نام
Bande_khoda
Bande_khodaبنده خدا
Bande_khoda
Bande_khoda
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

دلم تنگ نیست ...

من چه بگویم از زندگی ام که هیچ گوشه اش به درد دلتنگی نمیخورد ...

آدم هم اگر دلش برای گذشته اش تنگ شود برای روزهایی دلش تنگ میشود که یک بار بوی زندگی داده باشند من کدام روز را زندگی کرده ام که حالا بنشینم برایش آه بکشم و بگویم ای کاش زمان به عقب برگردد ؟

کدام خوشی از ده قدمی این خانه رد شده است که حالا جای خالیش مصیبت عظما باشد ؟؟

از اول انگار قسمت ما این بود که درد بکشیم و خم به ابرو نیاوریم...

دنیا برای ما از اول هم سراشیبی بود .. تکه نان جنگ زده ای بود که آنهم سهم سگان ولگرد شد ...

فقط همان سه ماه

همان سه ماهی که آن طلبه جوان آمد و با آن سر و وضع مرتب و آن اداهای مردانه اش کاری کرد که خیال کنم شاید خدا یک نیم نگاه هم قرار است به این سمت ها بیندازد ...

آنچنان از خواستن حرف میزد آنچنان پشتم می ایستاد و وقت بیچارگی به دادم میرسید که آدم دلش میخواست باور کند بالاخره یک نفر پیدا شده است که بلدم باشد مرد زندگی ام باشد ... البته من عاشق نشده بودم.. چرا دروغ !! اما احساس عشقش به خودم را باور کرده بودم .. و من باورمند شده بودم به امنیتی که میداد به حمایتگری اش به مردانگی ای که این روزها باید با ذره بین دنبالش گشت من فقط باور کرده بودم...و گاهی باور کردن از عاشق شدن هم خطرناک تر است

سه ماه

همه خوشبختی من شد سه ماه

به اندازه یک نفس عمیق

به اندازه یک خواب کوتاه

به اندازه برق زدنی در دل شب

بعدش انگار در جهنم را باز کردند و تمام بدبختی های عالم را ریختند روی سر من نه یکی نه دوتا همه با هم انگار زندگی با من رودربایستی نداشت هرچه زخم که داشت گذاشت کف دستم و گفت بفرما این هم سهم تو ..خوشبختی را هم مثل نان کوپنی آنقدر کم دادند تا فقط مزه اش زیر زبانم بماند و بعد تا آمدم بفهمم چه بود از دستم کشیدند بیرون من از کف زمین بلند شده بودم تا میان اتمسفر زمین سیر آفاق کنم اما همین که سرم کمی از خاک بالاتر آمد همین که دلم خواست یک بار هم من رنگ عشق را ببینم زندگی چنان پس گردنی ای به من زد که از آن بالا پرت شدم ته چاه و کسی که از ته زمین بیفتد ته چاه دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد

فقط میماند با تنی کوفته و چشمی که دیگر حتی به دیدن های خودش هم اعتمادی ندارد ... و باورمندی اش را به همه چیز از دست می‌دهد ..حالا من ته چاهم و اگر روزی دلم جایی را بخواهد نه آن بالاست نه میان تکه #ابر

نه حتی بر فراز یک آسمان خراش ...

تنها شاید آن هم شاید دلم برای همان کف زمین تنگ شود برای همان جایی که دست کم آدم تکلیفش را با خودش میداند وقتی از اول چیزی نداشته باشی وقتی عمری با محرومیت سر کرده باشی دیگر حتی کمی نفس آسوده کشیدن هم فردوس برین است ....

الان سردم

سرد، از آن سردهایی که مثلش در چله زمستان پیدا نمیشود بلکه از بی پناهی می آید

از خالی شدن می آید از این می آید که یک بار خیال کردی کسی هست و بعد فهمیدی نه باز هم خودت هستی و خودت فقط فرقش این است که حالا مضطرب تر شده ام پیرتر شده ام فرسوده تر شده ام وگرنه اصل قصه همان است همان نداری همان کمبود همان دستی که هر بار دراز شد چیزی نصیبش نشد جز خالی ماندن

من دلتنگ چه باشم

دلتنگ کدام بوسه کدام محبت کدام نوازش کدام پناه ؟؟

مگر آدم برای چیزهایی که نداشته هم دلتنگ میشود...

نه

برای ما دلتنگی هم زیادی است .. ما فقط جای خالی را خوب بلدیم فقط فقدان را خوب میشناسیم فقط یاد گرفته ایم چطور با یک دل خالی و یک جان خسته ادامه بدهیم بی آنکه کسی حتی بپرسد به کمک احتیاج نداری؟ کمی بوسه و کمی آغوش چطور ؟؟؟حالا دیگر از این زندگی چیزی نمیخواهم نه معجزه نه خوشبختی نه وعده های دهان پرکن فقط سلامتی فقط اینکه بتوانم راحت نفس بکشم اما انگار برای من همین هم زیادیست

زندگیدرددلنوشتهروانشناسیداستان
۵
۰
Bande_khoda
Bande_khoda
بنده خدا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید